Tuesday, January 20, 2015

شترمرغ مهاجر
قسمت سوم


- داری میری بی زحمت آشغال های منو هم بذار دم در.
میترا کیسه زباله به دست سوار آژانس می شود و می رود اکباتان. تمام راه هم توی دلش به راننده کثافت و ماشین بوگندویش فحش می دهد. حال راننده آژانس هم تعریفی ندارد. پایش را گذاشته روی گاز تا زود تر از شر مسافر متعفن خلاص شود. توی آسانسور که میترا وسایلش را دست به دست می کند تا دگمه را فشار دهد میفهمد که یک کیسه اضافه است.

حالا حکایت ما است. با هزار دغدغه جمع می کنیم و بار می زنیم و از هول و هراس جا نماندن از پرواز، عوضی کیسه های زباله مان را هم با خودمان می آوریم. طبق قوانین کشور میزبان همراه داشتن تخم گیاه و کشک تازه و سبزی سرخ شده برخلاف قانون است، اما هیچ مأموری کیسه زباله ما را چک نخواهد کرد. تعهدات کانادا تنها در جهت حفاظت از حریم کشاورزی و جلوگیری از انتقال آفاتی است که باعث انقراض حیوانات و گیاهان و ماهی‌ها و سخت پوستان میشود. هیچ کس نگران انقراض فرهنگ و زوال تمدن آدمها نیست. مشام خودمان هم خیلی زود به بوی آشغالهای خودمان عادت می کند. اما تا ابد بخاطر بوی کیسه زباله مهاجران دیگر در عذاب خواهیم ماند.

چهار تا اتوبوس پارک کرده کنار ساختمان. امروز قرار است کل مؤسسه را ببرند گردش علمی.
دیستلری دیستریکت و کارخانه آبجو سازیش با کمتر از دویست سال سابقه منطقه تاریخی تورونتو محسوب می شود. یعنی حدودا زمانی که ما به فصلهای آخر کتاب تاریخ رسیده بودیم، فصل اول کتاب تاریخ کانادا نوشته می شود. برای ما این بازدید مثل این است که مهاجر آمده باشد کشورمان و برای دیدن بنای تاریخی ببریمش كارگاه سوهان پزی مرحوم حاج حسين سوهانی و پسران در قم.
آقا رحمان حدودا شصت ساله از شاگرد های تازه وارد مؤسسه است که با یک ضبط صوت مستطیل خیلی بزرگ وارد اتوبوس می شود و ساری ساری گویان ضبط را از لای بقیه رد می کند تا برسد ته اتوبوس. قبل از حرکت مسئولین همراه مسائل ایمنی نشستن در اتوبوس را طوری توضیح می دهند که انگار هواپیما در حال بلند شدن است. اینجا فرض را بر می گذارند که شاید یکی بین شما دیروز از قبایل بدوی گولا گولا آماده باشد. جوانب احتیاط را آنقدر رعایت می کنند که به طرف مقابل احساس مشنگ بودن دست می دهد. روی لیوان قهوه و جعبه پیتزا مینویسند داغ است. باید صبر کنید. پیتزا را با جعبه و نایلون توی فر نگذارید. حتی کم مانده بنویسند پیتزا را با جعبه نخورید.

هنوز راه نیفتاده ایم که هره کره ها به راه است. اتوبوس که وارد بزرگراه می شود آقا رحمان که از قرار دی جی سفر است دگمه پلی ضبط صوت را فشار می دهد و فریاد می کشد دست دست!
از اون بالا کفتر میآیه. یک دانه دختر میآیه. از اون بالا کفتر میآیه. یک دانه دختر میآیه؛ سوت جیغ اووه اووه.
آی دختر کابلی من یه ایرانی هستم به خاطر تو دختر کوله بارم رو بستم.
شراره با کف و سوت توی راهروی اتوبوس مشغول سینه لرزاندن و قر دادن است. سمانه و آذر نیم خیز و بشکن زنان با اشاره دست و چشم ابرو دیگران را هم تهییج میکنند که بیایند وسط. چینی ها با قیافه بهت زده به هم نگاه می کنند. مسئولین مؤسسه و راننده با رنگ و روی مثل گچ التماس می کنند که صندلی های خود را ترک نکنید. اووه...اووه... صدا به صدا نمی رسد. شراره دستهایش را باز می کند موهای خود را توی هوا می چرخاند. یک عده خود را جمع کرده اند تا دست های شراره توی سرشان نخورد، با این حال وقتی از عقب خم می شود و خودش را تکان تکان می دهد موهایش به نوبت می خورد توی صورت آلبرت و جینا. موزیک در اوج است. راننده فریاد می کشد که توی اتوبان نمی تواند بزند بغل. اووه...اووه... فریاد که سهل است شک ندارم اگر با گلوله هم می زدندشان تا آخرین قطره خون می رقصیدند. من صورتم را فرو کرده ام توی شیشه پنجره. نادر به فارسی التماس می کند که بس کنند. آقا رحمان به خاطر سر و صدا ولوم ضبط را تا آخر باز می کند...
نمی رسیم لعنتی!

توی کارخانه آبجو سازی راجع به رنگ و طعم آبجوهای مختلف و نحوه تولیدش توضیح میدهند؛ زرد رنگ پریده با طعم گس، طلایی و کمی شیرین، عسلی با کمی کارامل، تیره و تلخ... همه می چشند و سوال می کنند. تنها سوال ایرانی ها راجع به درصد الکل است. برای آنهایی که یک عمر الکل نود و هشت درصد طبی با دبه خورده اند این حرفها سوسول بازی است. با این اوصاف صد بار می روند ته صف تا دوباره اشانتیون بگیرند. شراره اما لب به الکل نمیزند. همزمان لپش را هم چنگ می زند که چرا آذر دارد امتحان می کند.

محله ی قدیمی بینظیری است. فکر به برگشتن با اوتوبوس کذایی دلم را آشوب می کند. به هیچ کس نگاه نمی کنم. حتی به آنهایی که حال مرا دارند. بخاطر کاری که نکرده ام شرمسارم. روی دویست سال تمدن قدم می زنم و به سایه ام که رفته رفته از خودم درازتر میشود نگاه می کنم. به هفت هزار سال توهم. 


ادامه دارد


Sunday, January 18, 2015


شترمرغ مهاجر
قسمت دوم 

توی اتوبوس آقای محترم ایرانی به خواهرم و شوهرش که تازه واردند کلی سفارش کرده است که دور کلاس زبان را خط بکشند. گفته که این کلاسها محل شر است؛ آدم را شستشوی مغزی می دهند. به شوهر خواهرم می گوید همین که پای زنت به کلاس زبان باز شود، زنها دوره اش می کنند و تا تو را از چشمش نیاندازند ول نمی کنند. این خط و این نشان! این بلایی است که سر خود من آماده. زنم را جلوی چشمم از چنگم در آوردند.
می خندیم به ماجرا. به خواهرم می گویم بی راه هم نگفته؛ خود من از صدقه سر این کلاسها افتادم به ماست و پنیر زدن. پنیر نشد که نشد ولی کم مانده بود ماست بندی راه بندازم آنروزها.
سه چهار روز بعد عکس آقای محترم توی مجله است. زنش را جلوی دو دخترش کشته است. از قرار وقتی پلیس رسیده به پلیس هم حمله کرده و پلیس هم او را کشته است.


بدون شک ایرانی ها متنوع ترین نژاد روی زمینند. با شروع ماه رمضان فصل جدیدی از پرسش و پاسخ بین شاگردهای غیر ایرانی و ایرانی باز می شود. 
ثریا از امروز یک روسری کیپ سرش کرده و دیگر با هر حرفی غش و ریسه نمیرود از خنده. تیشرت های یقه باز سمانه که حواس معلم را به کلی پرت کرده بود جایش را داده به پیرهن مدل مردانه. پوران کلاه گیس سرش گذاشته. یک کلاه گیس بلوند که به مراتب از موهای خودش قشنگ تر است. روسری ویدا آنقدر شل است که اگر تهران بود حتما از گشت ارشاد تذکر می گرفت، ولی برای کانادا همین هم از سر خدا زیاد است. هم روزه بگیری، هم نماز بخوانی، هم روسری سر کنی، هم یک ماه سگت را بدهی دوستت نگهدارد. چه خبر است!
جنیفر هم از من همین را می پرسد:"چه خبر است ؟!" میگویم از خودشان بپرس.
زبان انگلیسی ثریا هنوز آنقدر راه نیفتاده که از معنویت و تقرب به درگاه خدا بگوید. میگوید این ماه ما ایرانی ها اجازه نداریم تا وقتی هوا روشن است غذا بخوریم. حالا من و رزیتا و رویا هم باید برای غذا خوردمان به چینی ها جواب پس بدهیم. به انگلیسی می گوییم این یعنی تظاهر به روزه خواری . درواقع نمی خوریم ادای خوردن در میاوریم.
دو هفته بعد باز باید به چینی ها توضیح داد که چرا ثریا روسری اش را برداشته و نهار آورده، ولی پوران هنوز کلاه گیس دارد. میگوییم احتمالا پوران یائسه است. ثریا هم یک هفته از دین مرخصی گرفته. دوباره سرش می کند. 
اولین چیزی که در این کلاسها معلم ها به تازه واردین یاد می دهند این است که سوال اضافه راجع به دین و رسم و آیین یکدیگر نپرسید. با این وجود نژاد آریائی آنقدر از خودش جنگولک بازی در می آورد که همه روی خط قرمز پا می گذراند و تا ته قضیه را در نیاورند ول نمی کنند. ربط سگ و روسری و پریود و غذا نخوردن را هیچکس نمی فهمد. می گویند ما خیال می کردیم شما فقط خوک نمی خورید! فرخنده خانم ابروها را در هم می کند و می گوید ابدا!! صدای نادر و آقا مهدی بلند می شود که کی گفته؟! میخوریم. با عرق هم میخوریم!
اسم عرق که وسط میاید جو کلاس عوض میشود و همه با هم رفیق می شوند و قرار می گذارند با هم بروند آبجو خوری. فرخنده خانم پشت چشم نازک می کند و نشان می دهد حالش از این همه لش بازی بهم خورده است. 
معلم چینی مثل ربات وارد میشود و بزرگ روی تخته مبحث درس امروز را می نویسد:
"مردن در کانادا"
مستی آبجوی نخورده از سر کلاس می پرد و همه صاف می نشینند. مسن تر ها جا می خورند. توران خانم لبش را گاز میگیرد و یواش می گوید "بی شعورر". برعکس ثریا به نظر مشتاق است. کلی سوال دارد و توضیح می دهد که کل فامیلشان به شکل ارثی قبل از چهل سالگی مرده اند و خودش سی و نه ساله است.
استرس مرگ غریب الوقوع ثریا به کلاس سرایت می کند و مردن خودمان یادمان می رود.
ژودیت یهودی است . با دیدن لیست طویل مخارج کفن و دفن از کوره در میرود و کم مانده با معلم کتک کاری راه بیاندازد. می گوید من خانه می خرم و وصیت می کنم همان جا توی حیاط دفنم کنند.
- دولت فکر این را هم کرده است. خاک حیاط تا عمق نیم متر متعلق به شماست. زیر آن نیم متر مال دولت است.
- غلط کرده. به بچه هایم می گویند صدایش را در نیاورند.
- نمی شود. به بچه بگو ببرندت قسمت های شمالی تر کشور. آنجا تقریبا قبر مجانی است. بی کس و کارها را دولت می برد آنجا.
- من بی کس و کار نیستم. بچه ها نمیتوانند اینهمه راه بکوبند بیایند سر خاک... 
زنگ نهار میخورد
تقریبا همه ملیت ها روزه اند. کسی دل و دماغ غذا گرم کردن ندارد.
کم فکر و خیال داشتیم حالا جنازه هایمان هم مانده روی دستمان.

ادامه دارد

Saturday, January 17, 2015

شترمرغ مهاجر
قسمت اول 

اولین چیزی که به عنوان مهاجر توی ذوقم خورد رنگ نوشابه کانادا درای بود. این نوشابه رنگ پریده هیچ ربطی به آن نارنجی خوشرنگی نداشت که از بچگی به اسم کانادا می شناختیم. انگار یک لیتر آب بسته باشند به خیک یک نصف شیشه کانادا درای. مزه اش هم چنگی به دل نمیزد. همانجا حدس زدم که مشت نمونه خروار است. گفتم خوش اومدی! همین نشانه را بگیر و برو ... 


زبان یاد گرفتن برای من یعنی توانایی شوخی کردن با آدمها. تا جایی که هنوز بلد نباشم سر به سر کسی بگذارم در مملکت جدید لال و گنگم. اولین قدم کلاس زبان مجانی است که دولت برای تازه واردین بر پا کرده است. 
با یک نگاه سرسری به کل کلاس می نشینم میز سوم کنار یک خانم حامله پا به ماه چینی. آنقدر شکمش بزرگ است که هر لحظه ممکن است بچه به دنیا بیاید و فکر میکنم باید گوش بزنگ باشم. نصف کلاس بدون شک ایرانی و نصف کلاس چینی است. هنوز چینی و کره ای و ژاپنی را از هم تشخیص نمی دهم. حتی نمی دانم که یک ژاپنی باید عقلش را از دست داده باشد تا ژاپن را ول کند بیاید کانادا. چهار پنج نفر باقی مانده هم روس و افغان و عربند.
معلممان چینی است. یک مرد نسبتا ریزه که سیر تا پیاز زندگیش را تا آخر ترم تعریف میکند؛ مادرش با جمع کردن زباله زندگیشان را گذرانده است و تمام بچگی برنج خالی خورده اند و گاهی وقتها برای تنوع گوشماهی را زده اند توی سوس سویا و مکیده اند. تنها یک روز در زندگی اسباب بازی داشته است. یک ماهی پلاستیکی که از خواهر و برادر بزرگتر به او میرسد و همان روز اول شکم ماهی را با چاقو پاره می کند. در جوانی از دانشگاه آکسفورد بورس تحصیلی می گیرد و نهایت واکنش پدرش این بوده که سرش را دو سانت بیاورد جلو و پلک بزند و بگوید "هووم!"
جلسه اول همه مثل آدم ساکت و مؤدبند. به دو روز نمی کشد که معلم هر پنج دقیقه یکبار به خرس های گنده باید تذکر سکوت دهد. با اینکه اجازه نداریم از دیکشنری استفاده کنیم دیکشنری آذر زیر جا میز همیشه باز است. یواش میپرسم "میتونم یه دقیقه دیکشنری رو قرض بگیرم؟" آذر میگوید "هیس؛ این مفاتیحه. یواشکی می خونم".
فرخنده خانم حدودا پنجاه ساله است. میز اول مینشیند. کارش این است که ده دقیقه با دقت گوش کند و بعد سرش را بچرخاند به سمت ما و با حرکت دستها و اخم و صدای یواش بپرسد "ایی چی میگه !؟" ثریا معمولا از میز بغل نقش مترجم را بازی می کند و درس را غلط غلوت به فارسی توضیح می دهد. سمانه با چشم و ابرو و لب و لوچه، مراتب ناراحتی خودش از این بی فرهنگی را به کل کلاس اعلام می کند و معلم با کچ دو بار میکوبد روی تخته. 
همان روز اول در اولین زنگ نهار تعدادی از ایرانی های کلاس از بوی غذای ملیت های دیگر به تنگ میایند و می نشیند زبان هایشان را روی هم می گذارند و شکایت نامه ای علیه چینی ها و ذائقه شان به دفتر موسسه می فرستند. یک نفر هم اضافه می کند که آروغ زدن فلان آقا را هم حتما بنویسید. به یک روز نمی کشد که به شکایتشان رسیدگی می شود؛ مدیر موسسه با قدم های بلند وارد کلاس می شود و خطابه ای محکم در باب مهاجرت به کشور هزار ملیتی کانادا را می کوبد توی سر همه. تاکید هم میکند که بار آخرتان باشد از این مزخرفات بنویسید. چینی ها با تعجب این طرف آنطرف را نگاه می کنند و نامه نویس ها با ایش و اوشی زیر لب حساب کار دستشان میاید.
اولین چیزی که ایرانی ها را متمایز می کند بی دلیل فریاد زدنشان است. زنگ های تفریح صدا به صدا نمی رسد. با صدای بلند شماره نازی خانوم برای بند و ابرو بین تازه وارد ها رد و بدل می شود و دستور درست کردن ماست و پنیر در خانه بین خانه دارها. یک عده هم هر روز به خاطر افتخارات به فنا رفته ای که در کشورشان کسب کرده بودند آه می کشند و مرددند به ماندن. اغلب ریاست پروژه های عظیم را بخاطر این خراب شده رها کرده اند و آماده اند اینجا. همه با هم فریاد می کشند و گوش کردن طرف مقابل کمترین اهمیتی ندارد. با موبایل عکس محل سکونت و باقالی پلو دیشب را به هم نشان می دهند.
برای نادر که در تیم هورتون شب کار است این داد و قال ها حکم لالایی را دارد و همه زنگ تفریح عمیقا خواب است. آرتور میز آخر نشسته و ساکت است. میانسال است با مو و ریش نارنجی. بعدها کاشف به عمل می آید که یک نقاش بسیار مشهور روس است. دقیقا مثل اینکه ونگوگ ساکت نشسته باشد ته کلاس و به قارقار کلاغ ها گوش کند و برای تابلوی بعدیش ایده بگیرد. 
آب و تاب دستور العمل ثریا از در تولید پنیرهای خانگی توجه مرا جلب میکند؛ "شیر که جوش آمد، چند قطره سرکه می ریزی وسط قابلمه شیر. جلوی چشمت شیر می چسبد به هم و می شود یک قالب پنیر قلمبه میاید بالا وسط قابلمه."
نمیتوانم صبر کنم تا برسم به خانه و مراسم قلمبه شدن شیر را تماشا کنم. از ترس اینکه شیر کافی نداشته باشیم سر راه یک بسته شیر اضافه هم می خرم. خانه نرسیده شیر روی گاز است و من با شیشه سرکه آماده شعبده بازی. چند قطره میریزم. هیچ اتفاقی نمیفتد. بیشتر می ریزم شیر پر از شکاف می شود ولی از قالب قلمبه پنیر خبری نیست دست آخر سر مجبور می شوم کل سرکه را خالی کنم توی شیر. شیر تبدیل به یک مایع زرد شفاف شده که لکه های سفید کوچک توی آن قل قل میکنند که رضا در را باز میکند:
- سلام! این بوی گند چیه تو راهرو پیچیده !؟
- ئه، سلام، توئی؟ چیزه، دارم پنیر درست می کنم...
- برای چی؟ مگه تو مغازه نمیفروشن!؟

ادامه دارد




Sunday, December 21, 2014

شب یلدا بود که فهمیدم تو در راهی.
نفسم را حبس کرده بودم تا دستم نلرزد و جرات کنم کتاب را باز کنم: 

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند...

هیچکداممان نتوانستیم نه ماه تمام صبر کنیم تا قرعه کار را سر وقت به ناممان بزنند. به هشت ماه نکشید که طاقتمان تمام شد برای دیدن و بغل کردن و بوئیدن هم. حالا هفت یلدا از آن یلدا می گذرد و من راه نشین هر روز بی طاقت ترم برای آن آتشی که شش سال است به خرمنم می زنی، به خرمن من دیوانه ای که رقص کنان ساغر شکرانه می زنم.   
متینکم.


Monday, December 8, 2014

قهرمانی ما انفجار خنده بود

کلاس سوم دبیرستان چند روز بعد از یک سری مسابقه بی اهمیت بدو بدو و بپر بپر زنگ ورزش، آمدند سراغم که انتخاب شده ای برای مسابقات منطقه در رشته "آمادگی جسمانی".
بعد از مسابقات منطقه، انتخاب شدم برای مسابقه استان. مسابقه استان هم چند ماه بعد انجام شد و من شوخی شوخی شدم نفر اول استان و یک مدال آب-طلا انداختند گردنم و کلی تقدیر نامه و حکم قهرمانی از طرف وزیر آموزش پرورش و سازمان تربیت بدنی و چند جای دیگه دادند دستم. تا قبل از این داستانها روحم هم خبر نداشت از اینکه جفت پا بدون دورخیز میتوانم دو متر و سی و هشت سانت بپرم یا با زانوی صاف میتوانم کف دستم را مثل آب خوردن بچسبانم کف زمین و اینکه هر چی بدوم باز نفسم بند نمیاید. از همه بدتر این بود که بعد از اینهمه افتخار آفرینی ظاهرا ما چون خانواده قهرمان پروری نبودیم و در کل هر حرکت من فرار از درس و مدرسه تلقی میشد، هیچ کس قضیه را جدی نگرفت. حتی خودم هم مفتخر به نظر نمی رسیدم. پدرم مدال را سبک سنگین کرد و گفت طلا که نیست فقط طلایه. مادرم هم هی تقدیر نامه های جاگیر را از روی این میز می گذاشت توی آن یکی کشو و یا زیر آن کمد تا یک جای درست حسابی برایشان پیدا شود.

در این میان نامه رسید که چه نشسته ای که باید آماده شوی برای مسابقات کشوری. لیست جلسات تمرین را برایم فرستاده بودند و زمان اردوی آماده سازی برای مسابقه نهایی. نامه که را که باز کردم فهمیدم که تابستانم به فنا رفته است. دلشوره گرفته بودم که نکند کار همینجور که پیش میرود بالا بگیرد و بکشد به المپیک.
به پیر، به پیغمبر، من نه ورزشکار بودم، نه ورزشکارها را دوست داشتم.

آن تابستان کذایی به ضرب دگنک میرفتم تمرین و هر وقت به بر و بچه های فامیل توضیح میدادم که چون تمرین دارم فلان جا نمیتوانم بیایم یا فلان هفته شمال نمیشود برویم؛ غش و ریسه شان به راه می افتاد و اسم رشته ورزشی را که میاوردم غلت میزدند روی زمین: که فقط مانده بود توی مردنی دو پاره استخوان بشوی نماینده آمادگی جسمانی مملکت! باشگاه عنکبوتیان تمرین میکنی؟ تو رده مگس وزن؟!

هفته مسابقه رسید و من سر و تهم را میزدند توی باجه تلفن اردوگاه بودم تا خیالم راحت شود که قادرم با خارج از آن زندان در ارتباط بمانم. به همه تیم های ورزشی خوش میگذشت. از هره کره شان توی خوابگاه پیدا بود بود و من فلک زده تنها طبقه دوم تخت مینشستم و حیرت زده مرور میکردم دقیقا چه شد که کار به اینجا کشید. برای انگیزه دادن به خودم برای دوی سرعت باید خیال میکردم خرس دنبالم کرده است و برای پرش یک باتلاق فرضی در ذهنم میساختم و خودم را قورباغه تصور میکردم. خلاصه به هر مشقتی بود تیم آمادگی جسمانی تهران با افتخار آفرینی من و چند ورزشکار واقعی سوم شد و مدال برنز اصل با بند پرچم ایران انداختند گردنمان.

همان روز کفش ورزشی ها را جفت کردم و ورزش را هم بوسیدم گذاشتم کنار و خیال همه راحت شد که این مسخره بازی جدید هم به پایان رسید. شنیدم عکسمان را هم توی مجله دنیای ورزش چاپ کردند و من حتی یادم رفت مجله را بخرم تا لااقل مادرم بگذاردش کنار حکم های قهرمانی ام زیر فرش! اولین باری که ایران رفتم دو تا مدالم را ته سبد اسباب بازی های بچه خواهرم پیدا کردم. مدل طلا حتی آب طلا هم نبود. سبز و سیاه شده بود. مدال برنز اما همچنان برنزه بود و از ریخت نیفتاده بود.


حالا دو هفته است که دوباره ورزش میکنم. رفتم باشگاه اسم نوشتم. مربی کلی تست گرفت و گفت بدنت خیال میکند پنجاه ساله است. توی دلم گفتم گه میخورد! پرسید هیچ ورزش میکنی؟ یادم افتاد قهرمان کشور بودم یک سال. پرسید چی تو را آورد اینجا. نمیدانم چه شد که زرتی اشکهایم آمد پایین. گفتم حالم خوب نیست. شنیدم ورزش حال آدم را خوب میکند. دستمال کاغذی را گرفت جلویم و گفت من چند جلسه مجانی با تو کار خواهم کرد. یک ساک ورزشی قرمز هم جایزه داد. گفت اسمت را نوشتم؛ هیجان زده ای؟ گفتم نه. هیچ وقت فکر هم نمیکردم پایم را بگذارم توی یک مکان پر از آهن و پلاستیک و عضله. گفت از اینجا خوشت خواهد آمد.

خلاصه صبح ها با ساک ورزشی و کفش کتانی و کلاه بافتنی شبیه سربازهای جامانده توی ترمینال با بدن کوفته ای که به ضرب "یس یو کن - یس یو کن های مربی همه جایش درد میکند مثل خرچنگ از پله های باشگاه پایین میروم و تلقین میکنم که این از لای این کوفتگی ها و کلاغ پر رفتن ها، سرتونینی است که دارد ترشح میشود و همین روزهاست که سوپر مدل وار، نیشم تا بنا گوشم باز شود.

 
 
 
 

Tuesday, November 11, 2014

دو سال است که بالای مانیتورم یک دگمه اینستال شده که مستقیم وصل میشود به تکنسین های کامپیوتر در دهلی. دگمه "لایو هلپ". تنها بدی ماجرا این است که تمام مدت باید بنشینی روبروی مانیتور و طرف دائم چک می کند که سر جایت باشی و معمولا مادامی که کامپیوتر را زیر و رو میکند از هر دری حرف میزند و سوال می کند. اغلب از زمانت و مکانت و آب و هوا سوال می کند و مثل اکثر فیلمهای هندی بلافاصله کات می کند روی بچه گی ات. که از کجا آمدی و تا چند سالگی مملکت خودت بودی. همیشه هم خودش پیش پیش حدس میزند که ایرانی هستی چون از اسمت اینطور به نظر میرسد. من هم در جواب های کوتاه تعریف و تمجید از ایران یا کانادا دو نقطه و پرانتز میگذارم یعنی لبخند.
کامپیوترم کند شده و دگمه را فشار میدهم. مثلا وصل میشود به راج کاپور و میپرسد چه کمکی از دست من ساخته است.
طبق اصول کارشان تنها برای هر اقدامی روی کامپیوتر از آدم رضایت نامه می گیرند. گپ و سوال هایشان از هیچ اجازه و اصول خاصی تبعیت نمیکند. من هم مشکلی ندارم. میدانم این قرتی بازیها مال اینجا است.
همینطور که کامپیوترم اسکن میشود می گوید هند کشور زیبایی است.
میگویم همینطور است. یک سرزمین معنوی است.
میگوید ما خیلی ایرانی زرتشتی داریم اینجا. بسیار هم مردم خوب و موفقی هستند.
لبخند میفرستم.
میپرسد زرتشتی هستی ؟
میگویم نه.
میگوید اوکی پس شیعه ای
یک آن احساس میکنم دور تا دور کمرم مواد منفجره بسته شده برای عملیات انتحاری.
سریع میگویم نه
معذرت میخواهد.
باز حالم بد میشود که پس چرا وقتی گفتم زرتشتی نیستم معذرت نخواست. اصلا نمیفهمم بالاخره چه مرگم است در نهایت! اسکن کامپیوتر هم که تمام نمیشود.
تایپ میکند زنها در ایران میتوانند رانندگی کنند؟
بهم بر می خورد: میگویم معلوم است! بلافاصله توی دلم به خودم میگویم البته ممکن است همانجا رویشان اسید بریزند.

فکرم را میخواند: اصولا وضعیت دموکراسی چطور است در ایران؟ ما که سر در نمی آوریم. دخترها به نظر خیلی غربی لباس میپوشند. آزادند؟
میگویم نخیر! این خبرها نیست. اینها ظاهر قضیه است.
اصلا نمیفهمم در کدام جبهه ام بلاخره. مردک راج کاپور مثل دکتر انگشتش را گذاشته روی قسمت هایی از هویتم که درد میکند و هی فشار میدهد.
میگوید چرا از همسایه هایتان یاد نمیگیرید که اعتراض کنید؛ از مصر مثلا؟
قیافه ی ندا آقا سلطان با خونی که از دماغ و دهانش میزند بیرون میاید جلوی چشمم.
دلم میخواهد تایپ کنم ببخشید شما راستی معمولا فقط دسته جمعی تجاوز میکنید یا تکی هم کارتان راه میافتد؟!
میگوید ویروسش را پاک کردم. برو سرعتش را چک کن.
قطع میکنم و فوتوشاپم باز نمیشود. در واقع هیچ کدام از نود هزار فایلم باز نمیشود. روی هر کدام که کلیک میکنم مینویسد این فایلها تخریب شده است. از دیروز هفت هشت بار دیگر به آمیتا باچان و شاهرخ خان و امیر خان و کلی تکنسین دیگر وصل شدم و بیست و چهار ساعت است که خشمگین نشسته ام روبروی مانیتور و مرد میخواهم سوال اضافی بپرسد. .
هنوز هیچ کس نتوانسته کاری کند.
فقط من میدانم و دگمه "لایو هلپ" زندگی اگر عاقبت این ماجرا فیلم هندی وار ختم به خیر نشود.
 
 
Add caption
 

Thursday, November 6, 2014


مادرها معمولا وقتی عشقشون به نوزادشون قلنبه میشه و هیچ قربون صدقه از پیش ساخته ای برای اون همه حظ پیدا نمی کنند، اسمهای من دراوردی روی بچه ها میگذراند. مثلا با صدای نازک میگن "آخه بوچول بوچول"!
من هم به متین وقتی کارهای خرخری بامزه می کرد می گفتم "باسول"، وقتی آقا می شد می گفتم "پسمول". انقدر گفتم که تخلص پسر ما شد "باسول" و "پسمول". حتی کم کمک این کلمات صفت و فعل هم پیدا کردند؛ مثلا اگر به پدرش می گفتم طرف امروز خیلی باسوله، یعنی حواست باشه یه کم اوضاع خرابه امروز. ممکنه "باسول بازی" در بیاره؛ یعنی یکم بیقراره یا به صدا حساس شده ممکنه گوش هاشو بگیره یا حرف نمیزنه یا ورجه ورجش زیاده. گاهی وقتها هم می گم نمیدونی چه پسمولی شده بچم! آقا! جنتل من!
دیشب شب باسولی بود. نمی خوابید. من عطسه کردم یک متر پرید هوا. بغلش کردم گفتم "آیم ساری".
خیلی جدی و بزرگونه نگاهم کرد و گفت " آی فورگیو یو".
به پدرش تکست زدم گزارش دیالوگو دادم.
پدرش کلی حال کرد؛ گفت اصلا اگه یه روز پیغمبر شد اسمشو میزاریم "باسول اکرم".