Sunday, May 19, 2013

 
امروز از خودم خجالت کشیدم، خیلی...

دختر بغل دستی دختر کوچکش را که حدودا یک سال و نیمه به نظر می رسد روی تاب هل می دهد و از من می پرسد: پسرت همیشه انقدر ساکته؟
پسرم را هل می دهم و می گویم ای، ولی امروز به طرز مشکوکی ساکت تر است.
- چند سالشه؟...
- چهار سال و نیم

توی دلم فکر می کنم طبق معمول حتما دارد خیال می کند که چقدر کوچولوست.

رایج است مادرها جایی که بچه هایشان بازی می کنند با هم گپی بزنند. کوچکتر که بود، خصوصا دورانی که لب به غذا نمی زد هر وقت صحبت سن سال بچه ها میشد، دچار استرس می شدم. "آخی، چقدر کوچولوست! خوب غذا میخوره؟ خب ببین چی دوست داره!"

آخ ! مادر که باشی انگار دلت را از سر راه آورده باشی. دائم پرت میشود می خورد به در و دیوار...

[دو سال پیش یک بار توی زمین بازی پسرم کنار یک دختر بچه ی دوساله ی درشت روس ایستاده بود و حدودا تا کمرش می رسید. حدس می زدم پسر من باید هفت هشت ماهی از دخترک بزرگ تر باشد. حرف شد که دخترک به زودی دوساله می شود. پسر شما چطور؟ حوصله نداشتم بحث به جاهای حساس بکشد .گفتم او هم همینطور. گفت چه ماهی متولد شده؟
ای داد بیداد ، سریع حدودا شش هفت ماه عقب رفتم.
- آوریل
- چه سالی ؟ ٢٠٠٨ یا ٢٠٠٩؟
ای داد ! دقیقا نمی دانم چه جوابی دادم. تنها سعی می کردم به هر شکلی که شده خودم را از آن مهلکه نجات دهم.]


دوباره پسرم را روی تاب هل می دهم و می پرسم : دختر شما چند وقتشه؟
- چهار سال

یخ می کنم.

- رشد نکرده. قلبش مشکل داره. دو بار عمل کرده. چشم هایش هم همینطور. سیستم گوارشش هم همینطور. هنوز هم حرف نمیزنه. پسر شما حرف میزنه؟

Wednesday, May 15, 2013


مدت مدیدیست که نقاشی نمی کنم.

از قلمو به قلم پناه آورده ام و از کاردک به کیبورد. اینگونه نفس محبوس سالهایم را رها می کنم.
فرق چندانی نمیکند. آنروزها با رنگ روی بوم می نوشتم، امروز تایپ میکنم. این شیوه لااقل ریخت و پاشش کمتر است.

اغلب خیال می کردم برای هنرمند بودن باید سختگیر بود، همانگونه که می پنداشتم برای خندیدن باید دلایل کافی داشت و برای گریه کردن باید همه چیز را از دست داد. آنروزها دلخوشی ها و دلتنگی های کوچکم را نادیده می گرفتم تا به دغدغه های بزرگی بپردازم که از زندگی تهی بودند.


گاهی اوقات زندگی با آدم قرار ملاقات میگذارد؛
مثلا در ماه سپتامبر. توی یک اتاق بزرگ خاکستری.
یک روز که از قضا آسمان هم سنگین است.

روبرویت می نشیند. چشمانش را از تو میدزدد و شروع می کند به انگلیسی حرف زدن، با کلمات قلمبه و سلنبه. یک کاغذ هم میدهد دستت، میگوید باقیش را هم اینجا نوشته ام. چشمانت تار میشود روی کاغذ، ناباورانه به زندگی نگاه میکنی، سرش را بالا می آورد و دستش را روی شانه ات میگذارد. می گوید "سختگیر نباش! من به قدر کافی سخت و زمختم."
بعد هم میکوبد به پشتت و با تشر میگوید " قوز نکن! صاف!" و تو از آن لحظه به بعد چیزی نمی شنوی...


امروز خیال می کنم گاه هیچ کار نکردن و تنها نگاه کردن به آنچه پیش می آید خود فعل هنرمندانه ای است.

 


Tuesday, May 14, 2013

جنون مرغی، آنفولانزای گاوی و تب گربه

وقتی تعادل بين نيازها و توانایی ها، زمان و کارهای عقب مانده و اولویت بندی امور بنا بر هر دليلي به هم بخورد، سيستم دچار بحران مي شود. مثل همین روزهای من.

کنار ایمیل های مهم ستاره می گذارم و میل باکسم می شود مثل کهکشان راه شیری. بعد مهمترین هایش را دوباره برای خودم ایمیل می کنم و آنقدر ایمیل مهم از طرف خودم دریافت می کنم که اسم خودم دیگر رعشه بر اندامم می اندازد. بگذریم از انواع و اقسام تقویم دیواری و زمینی و هوایی پوشیده از استیکر های رنگی کد بندی شده با اسم آدمها (در ضمن همه این مشقات را داوطلبانه به جان میخرم تا بنده ی تکنولوژی نباشم. وگرنه بلدم که منشی مخصوص آیفون فلان آنقدر هر دو دقیقه همه چیز را به تو یادآور میشود که میخواهی بیندازی اش توی توالت و سیفون را بکشی. هر وقت آیفون محصولی تولید کرد که اطلاعات تو را بگیرد و بگوید تو برو بخواب، باقیش با من. آخر شب هم کف آشپزخانه را تی بکشد، من توی صف خریدش اولین نفر خواهم بود.) و القصه، در این میان کافی است یک مرض قرون وسطایی هم به تور خودت و بچه ات بخورد که کلکسیونت کامل شود. بعد بچه را ببری پیش متخصص اطفال بگوید چیزی نیست، پوستش خشک شده. وازلین بمال. با تردید برگردی خانه بروی آنقدر توی گوگل عکس جوش و تب خال و تراخم و اگزما سرچ کنی و دل غشه بگیری تا بالاخره چند جوش و زخم شبیه به جوشهای بچه پیدا کنی و بفهمی این یک عفونت واگیردار پوستی است و آنتی بیوتیک قوی می خواهد و یک دفعه خودت را دریابی که سرت گرم جستجو بوده که واگیر مثل دو تا خنجر از زیر گوشهات رفته است توی گلو و گردنت و تب و لرز و حال مرگ. همه ی کارها و تقویم ها و کاغذها و قرارها هم به قوت خود باقی. بعد به حالت درازکشیده بین خواب و تب و بیداری و بیهوشی دریابی که سامان بخشیدن به این اوضاع با تکیه بر منابع انسانی دیگر جوابگو نیست. باید روی منابع حیوانی متمرکز شوی. تصمیم می گیری یک گربه بیاوری.

تا اینجا تنها اشکال کار در این است که هر یکی دو ساعت یکبار، باید بلند شوی به سایت های گربه یابی سر بزی تا هیچ گربه ی از زیر دستت در نرود و خب این خیلی وقتگیر است. فعلا تا اینجا اوضاع مدیریت بحران از آنچه بوده هم وخیم تر شده است. بچه چشمش به قاشق آنتی بیوتیک می افتد، لپ هایش را باد می کند و شروع می کند به قشقرق در آوردن. هفت روز روزی دوبار قشقرق و تف به تقویمت اضافه می شود. گمان می کنی به محض یافتن گربه ی مورد نظر و استقرار او در سیستم بحران زده ی همه چیز روند بهتری پیدا خواهد کرد. فکر می کنی چرا سگ نه؟ در شرایط فعلی خود را قادر به جوابگویی به هیجانات و احساسات پاک سگ نمی بینی. توان تعهد اخلاقی به سگ را نداری. اصلا سگ تو را یاد سگ دو زدن می اندازد، گربه یاد اوقت فراغت. گربه انتظار خاصی از تو ندارد. دلش بخواهد تنش را با فشار به ساق پایت می مالد و رد می شود. یک نفر می خواهی که یادت بدهد می شود یک گوشه نشست، نگاهی علی السویه به اطراف انداخت و دم را در هوا تکان داد.
احساس می کنی این روزها جانور درونت با گربه تر هماهنگ است.

سگ به ازای کوچکترین رسیدگی، تو را خدا می پندارد. گربه باور دارد که خودش خداست.
شاید اصلا معجزه هم بلد باشد. به امتحانش می ارزد.

دست می گذاری روی صورتت. باید بلند شوی بروی سراغ تب بر.
حالت اصلا خوب نیست.
 
 

Friday, May 3, 2013


اون چشارو هم بذار
 
یک دوست فرانسوی عزیز داشتم در پاریس که متحیر بود ما ایرانیها چطور یکدیگر را از شش فرسخی تشخیص می دهیم. به اعتقاد او، ما ها، یونانی ها، ایتالیایی ها و اسپانیایی ها خیلی از یکدیگر قابل تشخیص نبودیم.
یک روز مرا برد به یک آنتیک فروشی که صاحبش مردی بود میانسال، مو بلوند و چشم آبی.

وارد که شدیم من "سلام" کردم و شروع کردیم به گپ زدن فارسی. بیرون که آمدیم متعجب از من پرسید: او را میشناختی؟ گفتم نه. گفت من سالهاست که او را می شناسم اما تصورش را هم نمی کردم ایرانی باشد.
گفتم: ما یکدیگر را از طرز نگاه کردنمان تشخیص می دهیم.

- مگر شما ها چه جوری نگاه می کنید؟
- خب، یکجوری نگاه می کنیم.

دست بردار نبود. گفتم ما چشم هایمان نافذ است. نگاه نمی کند، کندوکاو می کند. مشتاق است برای سر در آوردن، ته و تو در آوردن...


بین خودمان باشد. به اعتقاد من، ما ایرانی ها تکنیک های زیادی داریم برای نگاه کردن:

- نگاه تخمینی: وانمود می کنیم یکدیگر را نگاه نمی کنیم. در حالی که تا سایز و مدل لباس زیر جد مادری و پیشینه ی شغلی و مالی جد پدری یکدیگر را تخمین می زنیم.

- نگاه تحقیقی: یک نوع برانداز کردن رسمی که شخص را بدون اجازه از تمام زوایا مورد آنالیز قرار می دهیم و نتیجه ی قطعی را به لابراتوار اعلام می کنیم.

- نگاه ترتیبی: آنچنان به طرف مقابل زل می زنیم که اگر طرف ماخوذ به حیا باشد تا ابد به افق خیره می ماند تا مبادا با شما چشم تو چشم شود و اگر پاچه ورمالیده باشد، می پرسد: شناختی؟ بیا منو بخور!

- نگاه تحقیری: یک نوع نگاه که با یک حرکت اسلوموشن پلک زدن، سیاهی چشم از سمت راست به چپ منتقل میشود و عموما در تخصص جنس مونث است.

- نگاه خانمانسوز :که به قول خر شهر قصه "اگه هر نیگا بخواد این جوری آتیش بزنه، پس بایست تمام دنیا تا حالا سوخته باشه"

یک نوع عدم نگاه هم داریم که عموما با اخم توام است که در جهت مصون ماندن از بلایای بالا اعمال می شود.


ول کن نبودم. از تشریح آناتومی چشم و ابروی ایرانی گرفته تا آنالیز عمق میدان و فاصله ی کانونی نگاه شرقی.
گفتم در ضمن ما یکدیگر را از پشت هم تشخیص می دهیم. از طرز راه رفتن، طرز ایستادن، از خیابان رد شدن, رانندگی کردن. لباس پوشیدن، لباس نپوشیدن...

از قیافه ی دوست عزیزم حدس زدم دارد همه امیدش را به من از دست می دهد.
گفتم: شوخی کردم! قهوه میخوری؟

Thursday, May 2, 2013


چگونه یک الف بچه ی معصوم میتواند از یک مادر فرشته خو یک اژدهای هفت سر بسازد.
(این یک داستان واقعی است)

ساعت نه شب است. مادر در حالی که لبخند به لب دارد، حساب میکند که در پیچیده ترین شرایط، ده دقیقه برای جیش، پنج دقیقه برای مسواک و یک ربع برای مقدمات قبل از خواب زمان نیاز داریم. نه و نیم هم که بچه توی تختخواب باشد، صبح به موقع برای مدرسه بیدار میشود.

ساعت نه و نیم است، بچه توی دستشویی که بیشتر شبیه کتابخانه ملی شده بیستمین کتابش را ورق میزند. جیش کردن که با عجله نمیشود.

ساعت ده است. بچه اعلام میکند که جیش ندارد.
خوشبختانه مسواک به یک دقیقه هم نمیکشد.

ساعت ده و نیم است. بچه توی تاریکی توی تختش کله معلق میزند.
ساعت یازده و نیم است. بچه توی تاریکی آواز میخواند.
ساعت دوازده و نیم است. بچه اعلام میکند که جیش دارد.

بچه توی دستشویی تاریک جیش میکند تا مثلا خواب از سرش نپرد. پاهای مادر خیس میشود. مادردر حالی که دیگر لبخند به لب ندارد سراسیمه چراغی روشن میکند.

ساعت یک است. بچه توی تختخواب خمیازه میکشد.
ساعت یک و نیم است. بچه در حالی که انگشت مادر را ول نمیکند همچنان خمیازه میکشد.

ساعت دوی بامداد است. مادر با صدای آرام لالایی میخواند و بچه همچنان خمیازه میکشد. مادر صدایش را به تدریج آرام تر و آرامتر میکند. مادر تمامی استعدادش را در رسیدن تن آرام صدا به سکوت به خرج میدهد.
مادر به سکوت میرسد.

بچه با خوشحالی تو تخت مینشیند و شروع به کف زدن میکند:
!Good job mommy! good job

ساعت دو و نیم است. باقی داستان را به خودتان واگذار میکنم...

 
 
 


Wednesday, April 24, 2013


این مطلب هیچ ربطی به گربه و عشق و عاشقی ندارد

سالهای سال است که اینترنت و تلویزیون. بدون اینکه از تو اجازه بگیرند جنازه است که می چپانند تو بغلت و می روند خمیردندانشان را تبلیغ کنند که تو لااقل لبخند قشنگ تری داشته باشی.

خودمان هم دست بردار نیستیم. عادتمان شده انگار. بعد از هر زلزله یا انفجار، تصویر صورت کبود کودکی که از زیر آوار بیرون مانده است یا جسد مادری که از او چیزی جز مادر بودنش باقی نمانده است، دست به دست Share می شود.

بدی ماجرا این است که داستان به همین جا ختم نمی شود. این تصاویر متحرک و ثابت، جا خوش میکنند توی قسمت ماندگار حافظه ات و تو که اصولا یادت نمی آید دیشب شام چه خورده بودی، دیگر هرگز یادت نمی رود که دیشب چه کسانی با چه جزئیاتی جلوی چشمت جان داده اند و تو از اینکه صحیح و سالم توی خانه ی خودت راست راست راه میروی عذاب وجدان می گیری. بعد میروی دست به ضریح کابینت داروهایت می شوی تا مطمئن شوی قوطی قرصهای آرامبخش همان جلو سرجایش است تا هر وقت که لازم شد حاجتت را بدهد.

کاش میشد به مدیا فهماند که ما خودمان قدرت تخیل داریم. شما تنها خبر را از رو بخوانید، ما می دانیم خون چه رنگی است. می دانیم یک ساختمان چگونه فرو می ریزد و یک انفجار تا چه شعاعی می میراند.

نشانمان دهید اگر آن کودک دوباره زنده می شود و می دود دنبال بازیش. اگر نمی شود، بگذارید این چای ولرمی که گاهی تنها دلخوشی این لحظه ی ما است کوفتمان نشود.

در ضمن ممکن است این بخش تصویر از قدرت تخیلتان خارج باشد که قبل از این بوسه ی دزدکی، چه گیتاری زده این آقای گربه زیر پنجره.

این را گذاشتم که حال همه ی مان خوبتر شود
 

Sunday, April 14, 2013


خفه خون محض احتیاط

از قدیم گفتن منع نکن؛ سرت میاد!

در مورد من روزگار ثابت کرده است که چه منع بکنم چه نکنم، در هر حال سرم می آید ولی مدت مدیدیست که محض احتیاط در مورد هیچ کس و هیچ چیزی حتی در ذهنم اظهار نظر نمیکنم.

یکی از موارد منع کردنم راجع به کسانی بود که...
با بچه هایشان با لهجه ی شیرین فارسی انگلیسی حرف می زدند.

حاشیه نمی روم. پسر من در بدو زبان باز کردن شروع کرد به کلمات ترکیبی ساختن؛ مثلا گاو+ cow شد گائو، اردک + duck شد ارداک. همین الان هم که دارم اینها را تایپ میکنم، noseش گیر کرده. منظورش اینه که دماغش گرفته و نمیتونه بخوابه.

اوایل بامزه بود ولی کم کمک نگران کننده شد. تا اینکه یک روز speech pathologists اعلام کرد: فقط یک زبان! انگلیسی.

من همون لحظه یاد قیافه ی خودم افتادم که طبق معمول مدرسه دیر شده و من به جای بجنب! بدو! دیر شده...دارم میگم:
Hurry up Honey! You're going to be late
و بعد یاد قیافه ی پسرم افتادم که با اون کله کوچولوش چی فکر میکنه؟ که یک شبه مامان شد زبون اصلی! به خودم گفتم: !Welcome to the club ...

تا اینجای قضیه آنقدر ها هم بد نبود، تنها بدی قضیه اینجا بود که متوجه شدم چقدر انگلیسیم بد است. مثلا وقتی میخواستم به بچه ی سرما خورده توضیح دهم که به جای اینکه دماغش بکشد بالا، باید فین کند، ترجیح می دادم بگویم بخوابی خوب میشی عزیزم! یا مثلا نمیدونستم چجوری باید بگم: آخ آخ به دودولت مو پیچیده!
 باید دست پاشو می‌گرفتم و می‌گفتم don't move!  تا بچه لااقل انگلیسی غلط از آدم یاد نگیرد.
 ولی بعد از یک مدت Vocabulary کلمات انگلیسی join شد به زبان فارسی و من دومین مورد منع کردنم را meet کردم؛ [آنها که وسط فارسی حرف زدن انگلیسی می پرانند.]

حقیقت این است که قضیه پراندن نیست. مغز انسان تا یک حدی کشش دارد. آدم باید به خودش فشار بیاورد تا این اتفاق نیفتد. بعد بابت اینهمه فشار نه کسی به آدم جایزه می دهد نه کسی برایت کف میزند.

زندگی را سخت نباید گرفت. هیچ کس جای هیچ کس نیست.
نهایتش این است که دیگران هم تو را منع می کنند و سرشان می آید.


 
.