Tuesday, March 8, 2016

ما يك خانواده بدخوابيم. بدخواب كه چه عرض كنم بى خواب. تازه نه از آن بى خوابها كه تا صبح مثل فيلم صامت به سقف و ديوار خيره مى شوند و در سكوت جان مى كنند. ابدا! بى خوابِ ناطق و متحرك با جلوه هاى ويژه و موزيك متن. ما شبها مثل ارواح سرگردان با پتو و بالش در اتاق ها تردد مى كنيم و در تاريكى به يكديگر كوبيده مى شويم. اگر يك نفر با سرِ سوزن استعداد فيلمنامه نويسى، يك شب تا صبح بنشيند يك گوشه خانه ما نت بردارد، قطعا چندين مجموعه کمدی، تراژدی، وسترن، جنايى، اسكرى مووى، مستند اعصاب و روان و در آرامترين حالتش فيلم بلند هنرى جشنواره پسند از توى آن در خواهد آورد. تنها عضو خوشخواب خانواده يك گوسفند است كه قبلا گربه بوده و در اثر لم دادن زياد، دچار دگرديسى ژنتيكى شده است و البته چون از سندرم چو عضوى بدرد آورد روزگار، دگر عضو ها نماند قرار رنج مى برد، شبها بخت خوابيدن ندارد ولى روزها طورى جبران مى كند كه بقيه اعضا بدشان نمى آيد گاهى از حسادت لگدى حواله اش كنند. 
به اعتقاد دكتر خانوادگى ما ريشه تمام مشكلات بشرى، بدخوابى است. (مثل مادرم كه معتقد است ريشه تمام جنايات و مكافات و طلاق و طلاق كشى ها بخاطر كمبود ويتامين است.) آقاى دكتر هميشه قبل از هر معاينه اى ابتدا از كيفيت خواب مريض سوال مى كند، حتى اگر قطار از روى آدم رد شده باشد. حق هم دارد. بالاخره لابد يا راننده قطار خواب بوده يا شما. بنابراين تنها عضو سالم اين خانواده همين گوسفند بشمار می آید. مدار خوشبختى خانواده ما با گردش زمين بدور خودش بالا و پايين مى شود. هر چه به شب نزديك تر مى شويم يك استرسِ "حالا مى ريم كه داشته باشيم" نفسمان را تنگ مى كند و يا على گويان به اتاق خوابها نزديك مى شويم. يكى از بزرگترين چلنچ ها خواباندن بچه است كه در نود و نه درصد مواقع با شكست مفتضحانه اى مواجه مى شود. ولى اين دليل نمى شود كه ما كم بياوريم. هر شب مراسم قبل از خواب طبق استاندارد هاى بين الملى انجام مى شود. مسواك و قصه و عشق و بوس و شب بخير هانى. واقعا مديونيد اگر خيال كنيد ما گفتم شب بخير و هانى هم خوابيد! بچه به محض خاموش شدن چراغها ياد تمام خاطرات هيجان انگيزش از شكم مادر گرفته تا امروز ميفتد. اين راند اول است. راند دوم معمولا دو ساعت بعد با شنيده شدن اولين جيغ عصبى من آغاز مى شود كه همسر سراسيمه شيف را تحويل مى گيرد و من به سرعت خودم را به طبقه پایین و كابينت داروها مى رسانم و كورمال كورمال دنبال كلونازپام وريدى مى گردم و چون نداريم به قرصش اكتفا مى كنم. در اين رفت و آمدها قطعا يكى دو بار هم دم گربه بخت برگشته كه ما را در اين پرفورمنس های شبانه همراهى مى كند، لگد مى كنيم و صداى ونگش در خانه طنين مى افكند. راند سوم اعلام پيروزمندانه خبر خوابيدن بچه است و پچ پچ درباره چگونگی آن و البته رشادت هاى پدر در اين عمليات که تقریبا شبیه آل پاچینو شده در فیلم اینسامنیا. هنوز كلونازپام اثرش آغاز نشده كه بچه بپر بپر كنان و خوشحال مى آيد توى اتاق ما و در بهترين حالت مى نشيند روى سر من. پدر چشم بسته با بالش مخصوصش به سمت اتاق بچه فرار مى كند. بالش مخصوص پدر بعد از سالها كاوش روى صدها بالش و دراز كشيدن كف مغازه هاى بالش فروشى خريدارى شده كه پدر تنها با آن مى تواند شب را به نصف شب و نصف شب را به سحر و سحر را به صبح برساند. گوسفند تا چشم پدر را دور مى ميبيند مى پرد روى تخت و مى نشيند روى قفسه سينه مادر. بچه خيلى آهسته اعلام مى كند كه بدون ددى نخواهد خوابيد. من توى گوشش مى گويم بلند تر! بلند تر! ددى نمى شنود! البته شما هم جاى ددى باشيد خودتان را مى زنيد به كرى. تا نزديك صبح آنقدر جاى ما چهار نفر در اتاقها عوض مى شود كه ديگر تشخيص شمال و جنوب وشرق و غربمان را از دست مى دهيم که گاهی بجاى پيچيدن به سمت در دستشويى، از پله ها پرت مى شويم پايين.
بخش پايانى داستان صداى زنگ ساعت است وقتى خانواده در اقصا نقاط خانه مثل زيباى خفته در كماى عميقند. مادر چشم بسته دست می کند كشوى پاتختى را باز مي كند، تپانچه اش را در مى آورد، مى گذارد روى شقيقه ساعت و خلاص.


Sunday, February 7, 2016

"Life is not measured by the number of breaths we take, but by the moments that take our breath away." Maya Angelou



قهوه به دست دنبال صندلى خالى مى گشتم كه اشاره كرد ميتونى بشينى سر ميز من. اين كافه هفت هشت تا ميز بيشتر ندارد و آنهم هميشه پر است. معمولا پاتوق آدمهاى پير و تنهاى تكرارى است كه از تنهايى ديوانه شده اند و همينطور كه با ملچ مولوچ سوپ مى خورند با يك آدم فرضى بحث مى كنند. گاهى هم سر و كله يكى پيدا ميشود كه غيبتش طولانى بوده و گل از گل همه می شكفد. داد می زنند هى ى ى! و سه تا ميز را به هم مى چسبانند. يك كافه درب و داغون و دوست داشتنى كه ورِ ديگر زندگى در آن جريان دارد. دو بار كه بروى، بار سوم خودشان هم سايز قهوه ات را از حفظ می دانند هم ميزان شير و شكرش را. قهوه ام را گذاشتم روى ميزش و نفهميدم چى گفت دقيقا كه صندلى را كشيدم عقب و نشستم. گفتم مزاحمتان نمى شوم و خواستم سرم را گرم كنم به موبايلم كه گفت انگليسیت خوب نيست نه؟ گفتم چطور؟ گفت جواب جمله من اين بود: my honer!
حالا نوبت من بود كه ثابت كنم انگليسيم خوب است. كرم از خود درخت بود و می خواست مزاحمش باشم. گپ زديم. از همه چيز. اولا حدس زديم هر كداممان از كجا آمده. من از ايران و او از جامائيكا. ايزى گويينگ و خندان، با دستهاى خيلى بزرگ و پوست قهوه اى تيره و چشمهايى كه نميدانم آبى بود يا آب مرواريد داشت. بعد از كنكاش در ريشه و تاريخچه يادمان افتاد اسم هم داريم و خودمان را معرفى كرديم. من اسم كوچكم را گفتم و او اسم و فاميلش را. ديدم قرار است خودمان را كامل معرفى كنيم و اضافه كردم:
And I have a son with Autism.
اين جمله آخر، چند سال است به هويت من اضافه شده؛ وقتى قرار است كمى بيشتر از خودم بگويم، يا براى معرفى تنها به يك جمله بسنده كنم. همين چند كلمه يعنى دو دو تاى من چهار تا نيست اى آدم روبرو!
چشمهايش تنگ شد
 و با دقت نگاهم كرد. طوری كه انگار جوهر آبى مهر پخش شده باشد روى عكس كارت شناسايی ات و مامور بخواهد صورت تو را از زير آن لكه با عكس روى كارتت تطبيق دهد.
صورتش منقبض شد: I'm sorry.
- No need to be sorry 
و لبخند زدم.
اين هم يك جمله مثبت و فلسفى است در قبال اعلام تاسف آدمها و فرهنگ سازى. اول با يك ضربه شبيه رانش زمين كمى از بار را هل مى دهى روى شانه طرف و بعد هم كه طفلك غافلگير مى شود و بلد نيست دقيقا چه بايد بگويد، مؤدبانه ادبش مى كنى. خودم هم فكر كردم نامردى است. عكس نشانش دادم. عكس خانواده كوچكم را. پسرم، پدرش، عكسهاى شاد و درخشان و گل مَنگُلى. از نگاهش كه فهميدم هنوز متاسف است، ترجيح دادم آنقدر حرف بزنم تا مهلت حرف زدن پيدا نكند. ساعت را نگاه كردم. از سر ميز بلند شدم و تشكر كردم بخاطر همراهى قهوه و وراجی. بايد مى رفتم دنبال پسرم.
نيم خيز شد و گفت: my honer و عذر خواست بخاطر پیش داوری در زبان انگلیسی.
از در داشتم می رفتم بيرون كه بلند گفت ولى اجازه بده برات متاسف باشم و دعا كنم.
و ادامه داد I have a grandson with Autism و من برنگشتم تا بغضم را نبيند.


زنگ كه خورد، دست پسرم گرفتم و بوسيدم. مثل هر روز. معلمش گفت روز خوبى داشته. خندان و خوشحال و شلنگ و تخته انداز از وسط درختها و بچه ها كه يك نفس داشتند همه روزشان را براى مادر پدرهاى سرسام گرفته تعريف مى كردند رد شديم. در سكوت شفاف خودمان؛ در مكالمه بى كلامِ بى پايانمان. 
و با شعرى كه انگار هزار سال است توى سرم تكرار مى شود:
چيزى بگوى.
پيش از آنكه در اشك غرقه شوم چيزى بگوى.
هر چه باشد.

Wednesday, January 20, 2016

اولين بارى كه رفتم روى استيج سيزده سالم بود. ما هم تَلِنت شو داشتيم زمان خودمان. يك امتحان اجبارى ايدئولوژى از كل مدرسه گرفته بودند كه تستى بود و من الابختكى امتياز آوردم و رفتم مرحله بعد. يك جلد كتاب معاد دستغيب و يك داستان راستان هم جايزه دادند به انضمام يك دعوتنامه براى شركت در مسابقات حفظ و قرائت قرآن. روز مسابقه، داور ها و رقيب ها را كه ديدم فهميدم قضيه جدى تر اين حرفهاست. رفتم يواشكى گفتم من بلد نيستم قرآن با صوت بخوانم. گفتند ايراد ندارد ولى شلوارت ايراد دارد و مجبور شدم شلوارم را با شلوار يك همكلاسى تپل عوض كنم.
روى استيج يكى از داورها دبه درآورد و گفت فقط با صوت. من هم يك دست به كمر شلوار و يك چشم به همكلاسى ها كه با لپ هاى باد كرده در سكوت بنفش شده بودند با بيسمى اللللهیی... شروع كردم كه يكى از حضار تركيد و پشت بندش خودم تركيدم و نه تنها از مسابقه اخراج شدم بلكه يك تذكر انضباطى هم ضميمه پرونده ام شد که سال بعد با تعهد کتبی ثبت نام شدم.
بار دومى كه رفتم روى استيج چهارده سالم بود. اين كه در آن سن و سال اسم آدم را سر صف جلوى يك جمعيت توى بلندگو اعلام كنند ابهتى داشت براى خودش. آنهم با يك بلندگوى آمپلى فاير دار كه اسم و فاميلت تا سه چهارراه آنطرف تر، ده بار اكو شود. هفته اول دبيرستان بود و اسم من تصادفا اول ليست بود. ناظم، با لحن شمرده و كش دار اسمهايمان را خواند و ادامه داد اين اسامى، تشريف بياورند دفتر، پرونده هاشون را بزنند زير بغلشون، برن، توى توالت هاى خونه شون بشينند.
صبح شنيده بوديم كه قرار است پاچه شلوارها را سر صف سانت بزنند تا خدمت زير چهل سانت ها برسند. ما هم محض احتياط چپيده بوديم توى دستشويى كه مدير و ناظم و معاون مدرسه با لگد حمله كردند به درهاى آهنى توالت ها و ما قبل از له شدن بين در و ديوار خودمان را تسليم كرديم. بعد از نشان دادنمان به دانش آموزان به عنوان آينه عبرت، رديفمان كردند توى دفتر كنار ديوار و ناظم يكى يكى پاچه هاى شلوارها را جر داد. مال يكى هم پاره نميشد و دو نفر آمدند كمك. پرونده هايمان را هم جدى جدى كشيدند بيرون و يك صورت جلسه تنظيم كردند كه اينجانب با عدم شركت در مراسم صبحگاهى معاندت خود را با تلاوت قرآن كريم و به تبع آن معاندت با رسول خدا و خودِ خدا اعلام مى دارم و ما با عقل ناقص چهارده پانزده ساله مى فهميديم كه اين از آن تو بميرى ها نيست كه پايش را امضا كنيم. از ما كه تو رو خدا! به همون خدا، به قرآن، به جان مادرم و از آنها كه خودكار را مى چپاندند توى دستمان. يك دختر تكيده و قد بلند و سبزه و به غايت زيبا هم بود بين ما كه عين خيالش نبود. بى تفاوت گذاشت شلوارش را جر دادند و يك پايش را تكيه داد به ديوار. گفتند يكى يكى زنگ بزنيد مادرهايتان بيايند سر وقتتان. ما زنگ زديم و او نزد. گفت نمى توانم. تهديدش كردند كه همين حالا زنگ مى زنى و او با بغض گفت بايد به قبرستان زنگ بزنم. مادرم يك هفته است مرده. فضا يك تكانى خورد و گفتند برويد سر كلاس خبرتان مى كنيم. 

باز هم بنويسم؟ تمامى ندارد كه!
فرض كنيد آدم برود پيش روانپزشك و بگويد زود از كوره در می روم. بگويد مثلا به آرامش اين مامان كانادايى ها غبطه مى خورم و دكتر قلم کاغذ به دست بگويد يك كم از گذشته ات بگو.
-از كجاى گذشته ام آقاى دكتر؟
- از كودكى. از مدرسه.
-مدرسه؟
[هى مى روى عقب تر]
مدرسه رفتن ما با اين صدا شروع شد آقاى دكتر. "توجه! توجه! علامتی که هم اکنون میشنوید، اعلام خطر. یا وضعیت قرمز است و معنا و مفهوم آن اینست که حمله هوایی انجام خواهد شد! محل كار خود را ترك و به پناهگاه برويد."

خودت سرِ همين آژير را بگير برو جلو دكتر جان.

Wednesday, January 13, 2016

من اين زندگى را نمیبخشم. اينجا بچه هاى سيزده چهارده ساله، بُويز اَند گِرلز كلاب دارند توى مدرسه و ما در عوض يك اصغر آجيلى داشتيم توى محل كه محرم ها هيئت سينه زنى راه میانداخت. يكى از هيجانات اين مراسم اين بود كه پسرهاى كوچه طى يك عمليات دسته جمعى بايد سرِ ريسه چراغانى را میبستند به تراسِ ما.
زنگ در را كه میزدند، پدرم میگفت: همه تو آشپزخونه! آشغال كله ها اومدند! 
نهايت پسربازى آن روزها اين بود كه میدانستيم آشغال كله ها از در، هال، و پذيرايى خانه ما رد شده اند و اين خیلی كول بود. يك احساس صميميت زيرپوستى شكل میگرفت با پسرهاى محل. بعد دل توى دلت نبود براى شروع مراسم. چه مراسمى؟ لباس سياه بپوشى و با حفظ فاصله چند مترى عزادارى تماشا كنى.عزادارىِ عزادارى هم نبود که، پسرها حسين حسين گويان براى دخترها سينه مى زدند و دخترها با ژست مغموم براى پسرها اشك مى ريختند. خودِ ما تنها اجازه داشتيم از بالاكن طبقه دوم سينه زن ها تماشا كنيم و آنهم از روزى كه طبق مشاهدات پدرم، هيئت، پشت به خانه اصغر آجيلى و رو به خانه ما زنجير ميزد، به كل غدغن شد. طورى كه تنها راه خروج از خانه اين بود كه با قاشق كف اتاقت تونل زير زمينى حفر میکردى كه كافى بود در همين هير و وير تلفن خانه زنگ بخورد و يك نفر آنطرف خط سكوت كند كه دادگاه اضطرارى تشكيل میشد و احتمالا حبس ابد میخوردى.
البته همه چيز به عرضه خود آدم هم بستگى داشت، همان زمان كه خانواده اوپن مايندد ما داشتند حكم دادگاه را قرائت مى كردند، دختر بلاى همسايه با يك پدر تُرك و دو فقره داداش گردن كلفت، يكى از سينه زن ها را برده بود توى اتاقش. از كجا مى فهميدى؟ از آنجا كه چند روز بعد بايد به سفارشِ دختر همسايه نامه مى نوشتى براى سينه زنِ مذكور.
انشاى من خوب بود و نامه هاى دوست پسرها را به من سفارش میدادند در مدرسه. يواشكى يك كليتى برايم تعريف میکردند و يك تم براى نامه انتخاب میکردند و كمى هم راجع به قد و قواره و قيافه طرف توضيح میدادند كه نويسنده
 حداقل بتواند حس بگيرد. اين نامه فوقِ سرى معمولا در توالت نوشته میشد و اسامى گيرنده و فرستنده اغلب مستعار بود.
در مجموع آنقدر همه چيز به شكل عقب مانده اى سورئال بود كه آدم فقط میتواند اين خاطرات را كنار جگر سوخته حسين بگذارد ببيند از كدامیک دود بيشترى بلند مى شود.

Monday, January 4, 2016

براى من مهاجرت در ابتدا مثل رگ زدن بود. يك خودكشى گنگ و ناموفق. يك، دو، سه. بكَن! ببُر! جول و پلاست را جمع كن. برو! 
باقى سناريو معمولا نصف شب است و توى مسير فرودگاه مى خواهى دل و روده ات را بالا بياورى. ولى چون كالبدت هنرپيشه خوبى است پس همه چيز در كنترل است؛ بوس، بوس، بغل، مواظب خودت باش، دو تا چكه اشك، نه بيشتر. باى.
بكَن لعنتى! برو.

مهاجرت، بدون شك يك دگرديسى است.
آدم تبديل مى شود به گونه اى سخت پوست كه تا ابد خاصيت كش آمدن دارد. همينطور كه دارد مثل مته در سنگ ريشه مى دواند و خانه مى سازد، يك بوى خفيفِ آشنا يا يك نت موسيقى قادر است پرتابش كند به آن سر دنيا... آدم ياد مى گيرد ببازد و خودش را نبازد. دلش را درز بگيرد. بزرگ شود. هر روز بزرگ شود. و عادت كند به عادت كردن. عادت كردن به اينكه سخت است.
با همه اين ها، به اعتقاد من مهاجرت با همه بانجى جامپينگ هايش باشكوه است.
همين سرزمين غريبه يك روز شد زادگاه پسرم. غريبه پيوند خورد با نزديك ترينم.
نقطه اشتراك با پسرم زاده شد.
ماندم.
با قلب جديد پيوند شده.
خانه كودكى شد لوكيشن خوابهايم.

از آخرين سفرم به ايران. تصوير ترافيكِ بعد از ظهرِ صدر يادم است و از بوى آن روز بوى دود و از صداى آن روز، ای پرستو های خسته، سرزمین پاکی ام کو... این خیابان ها غریبه اند...کوچه های خاکی ام کوو...
و من توى ماشين از زير عينك آفتابى مثل آدم هاى عزادار در سكوت اشك مى ريختم. براى چيزى كه سهل انگارانه قادر به توصيفش نبودم. بايد پنج سال از وقوع آن گريه مى گذشت تا اين خطوط را بنويسم.
از پنجره به نور عجيب نارنجى غروب روى يخهاى آبى و سفيد نگاه مى كنم و زير لب مى گويم سرزمينت را دوست دارم پسرم. و اين يك اعتراف است. براى به فراموشى سپردن آخرين تصوير من از تهران كه پنج سال است توى مغزم قاب شده.


Monday, December 28, 2015

برادرم چهار سالش بود كه يك وسواس افتاد به جونش. هى وسط بازى چشمهاشو با دستاش سفت ميگرفت ميگفت خدايا منو ببخش. خدايا منو ببخش. مامانم بغلش كرد گفت چى شده آخه؟ برادرم زد زير گريه که راستش من خدا رو اصلا دوست ندارم. چون منو مى خواد ببره جهنم. خلاصه كاشف به عمل اومد كه ماجرا از گور يك مربى كودكستان بلند ميشه كه صبح به صبح وارد كلاس نشده به بچه هاى بدبخت ميگه اى واى بر ما! اى واااى بر ما!! مامانم هم رفت سراغش گفت اى واى بر خودت! اين بچه هاى بيچاره رو روانى كردى! مگه اينها چيكار كردند كه انقدر از خدا مى ترسونيشون؟ 
تمام سالهاى تحصيلى مامانم طفلك يك پاش آموزش پرورش بود، بس كه ما هر روز از فضل اين معلم هاى دينى و پرورشى و ناظم و مدير دچار بحران روحى و عصبى ميشديم. 
روزهاى اول جنگ، كه هنوز هيچكس نميدونست جنگ دقيقا يعنى چى، مادر بزرگم يك آيه به من ياد داد كه وقتى دشمن نزديك ميشه، بايد تند تند بخونيش فوت كنى به سمت دشمن و يكدفعه يك سد نامرئى ضد گلوله بيلدآپ ميشه بين ما و دشمنان. من در كل تعاليم اسلامى، چسبيدم به استفاده و سؤ استفاده از اين آيه. هرچند هيچوقت پيش نيومد رو به نيروهاى عراقى بخونمش ولى تا دلتون بخواد رو به ماشين كميته، رو به ناظم، رو به معلم وقتى ميخواست درس بپرسه يا رو به بابام وقتى نزديك بود مچم رو بگيره خونده بودم. اصلا شرطى شده بودم. تا كسى چپ نگاه ميكرد سريع وردم رو ميخوندم و طرف دود ميشد ميرفت هوا. يادمه اون روزها هر كس يك تيك روانى داشت براى مصونيت در جامعه. يكى بيست و چهار ساعته صلوات نذر ميكرد، يكى دستش رو ون يكاد دور گردنش بود از زير مقنعه. يكى آيت الكرسى از دهنش نميفتاد. يكى حلقه ياسين داشت صبح به صبح از توش رد ميشد ميومد مدرسه، من هم وسواس وجعلنا گرفته بودم.
اين وسواسها هم اغلب ربطى هم به اعتقادات مذهبى و اينها نداشت. ترسونده بودنمون و یادمون داده بودند برای غلبه به ترس هامون با خدا معامله کنیم. از بس مثل جانى ها همه جا دنبالمون بودند و ميخواستند مچمون رو بگيرند و حقمون رو بزارن كف دستمون.

در مجموع الان كه نگاه ميكنم ميبينم نسل ما همگى درگير پُست تراماتيك انگزايتى و ديپرشنيم.
فقط جنگ و انقلاب و اينها نبوده. از روى روانِ هر كدوممون يك تريلى هجده چرخ رد شده تا به اينجا رسيديم. براى همينه شايد كه زير خاكستر لبخندهامون، آتش فحش و فضيحت و نفرته.
به خدا حق داريم.
به همون خدايى كه برادر چهارسالم دوستش نداشت.

Saturday, December 19, 2015

در خانه ما، كارگر هميشه حرمت داشت. مادرم دوست نداشت غذاى كارگر را بگذارد توى سينى يك گوشه. وقت نهار كه می شد همه سر يك ميز مى نشستيم. جسته گريخته هم غرغرى از اطراف می شنيديم كه فروغ كارگر خراب كن است. در واقع خيلى بيراه هم نمى گفتند. اغلب همان كارگرها كه در خانه ما چرت بعد از ظهرشان را مى زدند و ميوه عصرانه شان را مى خوردند، شيشه هاى خانه هاى ارباب رعيتى مدار را تميزتر پاك مى كردند. اما مادرم به اين حرفها كارى نداشت. شيوه اش همين بود كه بود. حتى رفتارش با موش و عنكبوت توى خانه هم محترمانه بود. تا حدى كه يك روز صبح قبل از رفتن سركار براى بچه موشى كه توى وان گير كرده بود، پنير و آب و مغز گردو گذاشته بود و چند ساعت بعد، مادرشوهرش ناباورانه موش را در ضيافت باشكوهش در حمام كشته بود.

روحيه رابين هود مأبانه مادرم دامن ما بچه هايش را هم گرفته بود. ياد نگرفته بوديم كه پدر معتاد فلانى كه دست بزن هم دارد ربطى به زندگى ما ندارد. ناخودآگاه خيال مى كرديم دنيا حق او را گرفته است و داده است به ما و جبران این بیچارگی به گردن ما است.

بعدها یک زهرا نامى بود كه گاهى دفتر كار ما را تميز مى كرد. طبق معمول با دو تا بچه قد و نيم قد و شوهر معتاد و مادر جلاد. صاحبخانه هم جوابش كرده بود. زمستان هم بود. گفت اگر بشود چند شب همين جا بخوابد تا خانه پيدا كند. گفتم چشم. همكارها صدايشان در آمد كه مسئوليت دارد ولى من سفت ايستادم. زهرا ماند. روزها خانه هاى مردم كار مى كرد و آخر شب دست بچه هايش را مى گرفت و مى آورد دفتر. 
يك بعد از ظهر پنجشنبه تنها بودم دفتر كه زنگ زدند. يك خانم ريزه ميزه چادرى تكيده بود. دستش را گذاشت روى قفسه سينه ام و با يك نيمچه هل آمد تو.
ترسيده بودم، گفتم شما؟ گفت زهرا اينجا مى خوابه؟ گفتم شما؟ مچ دستم را گرفت و دور و بر را برانداز كرد. سرماى دستش رفت تا مغز استخوانم. مادرش بود. هم غمگین، هم خشمگین. گفت يك چيز را بدان! امثال تو نمى گذارند ما بدبخت ها با بدبختيمان بسازيم. تو رحم نكردى به بچه من! مزه يك زندگى را كردى زير زبانش كه مال خودش نيست. زهرا را بیچاره کردی. دو شب اينجا بخوابد معلوم است دیگر رغبت نمى كند بيايد خانه مادرش. 

این ها را گفت و مچم را ول كرد و رفت.