Monday, December 8, 2014

قهرمانی ما انفجار خنده بود

کلاس سوم دبیرستان چند روز بعد از یک سری مسابقه بی اهمیت بدو بدو و بپر بپر زنگ ورزش، آمدند سراغم که انتخاب شده ای برای مسابقات منطقه در رشته "آمادگی جسمانی".
بعد از مسابقات منطقه، انتخاب شدم برای مسابقه استان. مسابقه استان هم چند ماه بعد انجام شد و من شوخی شوخی شدم نفر اول استان و یک مدال آب-طلا انداختند گردنم و کلی تقدیر نامه و حکم قهرمانی از طرف وزیر آموزش پرورش و سازمان تربیت بدنی و چند جای دیگه دادند دستم. تا قبل از این داستانها روحم هم خبر نداشت از اینکه جفت پا بدون دورخیز میتوانم دو متر و سی و هشت سانت بپرم یا با زانوی صاف میتوانم کف دستم را مثل آب خوردن بچسبانم کف زمین و اینکه هر چی بدوم باز نفسم بند نمیاید. از همه بدتر این بود که بعد از اینهمه افتخار آفرینی ظاهرا ما چون خانواده قهرمان پروری نبودیم و در کل هر حرکت من فرار از درس و مدرسه تلقی میشد، هیچ کس قضیه را جدی نگرفت. حتی خودم هم مفتخر به نظر نمی رسیدم. پدرم مدال را سبک سنگین کرد و گفت طلا که نیست فقط طلایه. مادرم هم هی تقدیر نامه های جاگیر را از روی این میز می گذاشت توی آن یکی کشو و یا زیر آن کمد تا یک جای درست حسابی برایشان پیدا شود.

در این میان نامه رسید که چه نشسته ای که باید آماده شوی برای مسابقات کشوری. لیست جلسات تمرین را برایم فرستاده بودند و زمان اردوی آماده سازی برای مسابقه نهایی. نامه که را که باز کردم فهمیدم که تابستانم به فنا رفته است. دلشوره گرفته بودم که نکند کار همینجور که پیش میرود بالا بگیرد و بکشد به المپیک.
به پیر، به پیغمبر، من نه ورزشکار بودم، نه ورزشکارها را دوست داشتم.

آن تابستان کذایی به ضرب دگنک میرفتم تمرین و هر وقت به بر و بچه های فامیل توضیح میدادم که چون تمرین دارم فلان جا نمیتوانم بیایم یا فلان هفته شمال نمیشود برویم؛ غش و ریسه شان به راه می افتاد و اسم رشته ورزشی را که میاوردم غلت میزدند روی زمین: که فقط مانده بود توی مردنی دو پاره استخوان بشوی نماینده آمادگی جسمانی مملکت! باشگاه عنکبوتیان تمرین میکنی؟ تو رده مگس وزن؟!

هفته مسابقه رسید و من سر و تهم را میزدند توی باجه تلفن اردوگاه بودم تا خیالم راحت شود که قادرم با خارج از آن زندان در ارتباط بمانم. به همه تیم های ورزشی خوش میگذشت. از هره کره شان توی خوابگاه پیدا بود بود و من فلک زده تنها طبقه دوم تخت مینشستم و حیرت زده مرور میکردم دقیقا چه شد که کار به اینجا کشید. برای انگیزه دادن به خودم برای دوی سرعت باید خیال میکردم خرس دنبالم کرده است و برای پرش یک باتلاق فرضی در ذهنم میساختم و خودم را قورباغه تصور میکردم. خلاصه به هر مشقتی بود تیم آمادگی جسمانی تهران با افتخار آفرینی من و چند ورزشکار واقعی سوم شد و مدال برنز اصل با بند پرچم ایران انداختند گردنمان.

همان روز کفش ورزشی ها را جفت کردم و ورزش را هم بوسیدم گذاشتم کنار و خیال همه راحت شد که این مسخره بازی جدید هم به پایان رسید. شنیدم عکسمان را هم توی مجله دنیای ورزش چاپ کردند و من حتی یادم رفت مجله را بخرم تا لااقل مادرم بگذاردش کنار حکم های قهرمانی ام زیر فرش! اولین باری که ایران رفتم دو تا مدالم را ته سبد اسباب بازی های بچه خواهرم پیدا کردم. مدل طلا حتی آب طلا هم نبود. سبز و سیاه شده بود. مدال برنز اما همچنان برنزه بود و از ریخت نیفتاده بود.


حالا دو هفته است که دوباره ورزش میکنم. رفتم باشگاه اسم نوشتم. مربی کلی تست گرفت و گفت بدنت خیال میکند پنجاه ساله است. توی دلم گفتم گه میخورد! پرسید هیچ ورزش میکنی؟ یادم افتاد قهرمان کشور بودم یک سال. پرسید چی تو را آورد اینجا. نمیدانم چه شد که زرتی اشکهایم آمد پایین. گفتم حالم خوب نیست. شنیدم ورزش حال آدم را خوب میکند. دستمال کاغذی را گرفت جلویم و گفت من چند جلسه مجانی با تو کار خواهم کرد. یک ساک ورزشی قرمز هم جایزه داد. گفت اسمت را نوشتم؛ هیجان زده ای؟ گفتم نه. هیچ وقت فکر هم نمیکردم پایم را بگذارم توی یک مکان پر از آهن و پلاستیک و عضله. گفت از اینجا خوشت خواهد آمد.

خلاصه صبح ها با ساک ورزشی و کفش کتانی و کلاه بافتنی شبیه سربازهای جامانده توی ترمینال با بدن کوفته ای که به ضرب "یس یو کن - یس یو کن های مربی همه جایش درد میکند مثل خرچنگ از پله های باشگاه پایین میروم و تلقین میکنم که این از لای این کوفتگی ها و کلاغ پر رفتن ها، سرتونینی است که دارد ترشح میشود و همین روزهاست که سوپر مدل وار، نیشم تا بنا گوشم باز شود.

 
 
 
 

Tuesday, November 11, 2014

دو سال است که بالای مانیتورم یک دگمه اینستال شده که مستقیم وصل میشود به تکنسین های کامپیوتر در دهلی. دگمه "لایو هلپ". تنها بدی ماجرا این است که تمام مدت باید بنشینی روبروی مانیتور و طرف دائم چک می کند که سر جایت باشی و معمولا مادامی که کامپیوتر را زیر و رو میکند از هر دری حرف میزند و سوال می کند. اغلب از زمانت و مکانت و آب و هوا سوال می کند و مثل اکثر فیلمهای هندی بلافاصله کات می کند روی بچه گی ات. که از کجا آمدی و تا چند سالگی مملکت خودت بودی. همیشه هم خودش پیش پیش حدس میزند که ایرانی هستی چون از اسمت اینطور به نظر میرسد. من هم در جواب های کوتاه تعریف و تمجید از ایران یا کانادا دو نقطه و پرانتز میگذارم یعنی لبخند.
کامپیوترم کند شده و دگمه را فشار میدهم. مثلا وصل میشود به راج کاپور و میپرسد چه کمکی از دست من ساخته است.
طبق اصول کارشان تنها برای هر اقدامی روی کامپیوتر از آدم رضایت نامه می گیرند. گپ و سوال هایشان از هیچ اجازه و اصول خاصی تبعیت نمیکند. من هم مشکلی ندارم. میدانم این قرتی بازیها مال اینجا است.
همینطور که کامپیوترم اسکن میشود می گوید هند کشور زیبایی است.
میگویم همینطور است. یک سرزمین معنوی است.
میگوید ما خیلی ایرانی زرتشتی داریم اینجا. بسیار هم مردم خوب و موفقی هستند.
لبخند میفرستم.
میپرسد زرتشتی هستی ؟
میگویم نه.
میگوید اوکی پس شیعه ای
یک آن احساس میکنم دور تا دور کمرم مواد منفجره بسته شده برای عملیات انتحاری.
سریع میگویم نه
معذرت میخواهد.
باز حالم بد میشود که پس چرا وقتی گفتم زرتشتی نیستم معذرت نخواست. اصلا نمیفهمم بالاخره چه مرگم است در نهایت! اسکن کامپیوتر هم که تمام نمیشود.
تایپ میکند زنها در ایران میتوانند رانندگی کنند؟
بهم بر می خورد: میگویم معلوم است! بلافاصله توی دلم به خودم میگویم البته ممکن است همانجا رویشان اسید بریزند.

فکرم را میخواند: اصولا وضعیت دموکراسی چطور است در ایران؟ ما که سر در نمی آوریم. دخترها به نظر خیلی غربی لباس میپوشند. آزادند؟
میگویم نخیر! این خبرها نیست. اینها ظاهر قضیه است.
اصلا نمیفهمم در کدام جبهه ام بلاخره. مردک راج کاپور مثل دکتر انگشتش را گذاشته روی قسمت هایی از هویتم که درد میکند و هی فشار میدهد.
میگوید چرا از همسایه هایتان یاد نمیگیرید که اعتراض کنید؛ از مصر مثلا؟
قیافه ی ندا آقا سلطان با خونی که از دماغ و دهانش میزند بیرون میاید جلوی چشمم.
دلم میخواهد تایپ کنم ببخشید شما راستی معمولا فقط دسته جمعی تجاوز میکنید یا تکی هم کارتان راه میافتد؟!
میگوید ویروسش را پاک کردم. برو سرعتش را چک کن.
قطع میکنم و فوتوشاپم باز نمیشود. در واقع هیچ کدام از نود هزار فایلم باز نمیشود. روی هر کدام که کلیک میکنم مینویسد این فایلها تخریب شده است. از دیروز هفت هشت بار دیگر به آمیتا باچان و شاهرخ خان و امیر خان و کلی تکنسین دیگر وصل شدم و بیست و چهار ساعت است که خشمگین نشسته ام روبروی مانیتور و مرد میخواهم سوال اضافی بپرسد. .
هنوز هیچ کس نتوانسته کاری کند.
فقط من میدانم و دگمه "لایو هلپ" زندگی اگر عاقبت این ماجرا فیلم هندی وار ختم به خیر نشود.
 
 
Add caption
 

Thursday, November 6, 2014


مادرها معمولا وقتی عشقشون به نوزادشون قلنبه میشه و هیچ قربون صدقه از پیش ساخته ای برای اون همه حظ پیدا نمی کنند، اسمهای من دراوردی روی بچه ها میگذراند. مثلا با صدای نازک میگن "آخه بوچول بوچول"!
من هم به متین وقتی کارهای خرخری بامزه می کرد می گفتم "باسول"، وقتی آقا می شد می گفتم "پسمول". انقدر گفتم که تخلص پسر ما شد "باسول" و "پسمول". حتی کم کمک این کلمات صفت و فعل هم پیدا کردند؛ مثلا اگر به پدرش می گفتم طرف امروز خیلی باسوله، یعنی حواست باشه یه کم اوضاع خرابه امروز. ممکنه "باسول بازی" در بیاره؛ یعنی یکم بیقراره یا به صدا حساس شده ممکنه گوش هاشو بگیره یا حرف نمیزنه یا ورجه ورجش زیاده. گاهی وقتها هم می گم نمیدونی چه پسمولی شده بچم! آقا! جنتل من!
دیشب شب باسولی بود. نمی خوابید. من عطسه کردم یک متر پرید هوا. بغلش کردم گفتم "آیم ساری".
خیلی جدی و بزرگونه نگاهم کرد و گفت " آی فورگیو یو".
به پدرش تکست زدم گزارش دیالوگو دادم.
پدرش کلی حال کرد؛ گفت اصلا اگه یه روز پیغمبر شد اسمشو میزاریم "باسول اکرم".
 
 

 
 

Monday, September 8, 2014



خودم را حضور و غیاب می کنم؛ غایبم. احتمالا ضرورت این روزها است.  به دست نوشته ای شبیهم که قرار نیست هرگز پاکنویس شود. پر از خط خوردگی. خط خوردگی هایی که همزمان اشکم را در می آورند و لبخند به لبم می نشانند. دست خودم نیست. شاید خنده دار است که هیچ چیز مرا از کاری که کرده ام یا راهی که رفته ام پشیمان نمی کند. حتی اگر به سبب نتیجه ی آن آدمها سرشان را تکان دهند و مرا هو کنند. حتی اگر بازگو کردنش مو بر تن هر شنونده ای سیخ کند. کلمات و وقایع را در لیست خوبها و بدها دسته بندی نمی کنم. می سپارمشان به احوالی که به واسطه آن رویداد بر ما خواهد گذشت. مثل "بی نظمی" در مقابل "انضباط". یا "سر به هوایی" در مقابل "دقت زیاد". لزوما نه از شنیدن خبر "ازدواج" ذوق زده می شوم و نه بخاطر نام "طلاق" احساس تاسف می کنم. همانقدر با بدنیا آمدن یک کودک چشم هایم برق می زند که با جوانه زدن گلدان روی میز. اغلب برای ملاقات ها و جشن ها لباسی از پیش آماده نمی کنم. بارها به لباسی که به این منظور یک هفته توی کمد چشم به راه بوده خیانت کرده ام و یک لباس دیگر مطابق با حال آن لحظه از بین چوب لباسی ها بیرون کشیده ام و چشمم را از نگاه سرزنش بار پیراهن منتظر دزدیده ام. دلم نمی خواهد در کمین آینده بنشینم. چیزی که هر روز دیگران و آنهایی که نگران من هستند به من گوشزد می کنند. همیشه مثل ماهی از کنار بحث در باب سرمایه گذاری و سود و زیان، لیز می خورم و موضوع گفتگو را عوض می کنم.
چگونه میتوان یک زندگی ذاتا نامعقول و دیوانه را در قالب برنامه ریزی های عاقلانه پیش برد؟ به گمان من یکی زمانی که به این حرفها می گذرد زمان هدر شده است و دیگری زمانی که از ترس تنهایی یا بخاطر رعایت قواعد بازی، دلمان را خوش می کنیم به رابطه های تکلیف نامعلوم، بلکه به واسطه ی آنها گاهی یواش از آدم بپرسند "کجایی تو؟" هرچقدر که به اندازه ی موهای سرت با صدای بلند شنیده باشی که "نیستی! هیچ معلوم هست کجایی؟!"
با اینحال تنها نیستم. همیشه به ساده ترین شیوه دوام می آورم؛ خیال پردازی. بی انتظار هیچ معجزه ای، و آنقدرها دیوانه نیستم که دست رد به سینه ی معجزه هایی بزنم که اغلب رخ می دهند. آغوشم همیشه برای معجزه باز است. هر چند که قیافه ام به انسان حواس پرتی بماند که هیچ باور و انتظاری ندارد.
در واقع با این شیوه از خودم مراقبت می کنم و با همه چیز کنار می آیم.
مثل یک قایق کوچک که با موج ها کنار می آید.
مثل باد که تنها می وزد.













 
 


 




 

Saturday, September 6, 2014

وای که آدم وقتی زیاد تر از توانش کار دارد چقدر دنبال بهانه می گردد که لحظه ی تمرگیدن سر کارهایش را به تعویق بیاندازد. مثلا همین پنجاه تا بادکنک تلنبار شده گوشه دیوار. جنس خوب خریدم که تا فردای تولد یکی یکی نترکند. حالا بیست روز گذشته و حالشان از روز اول هم بهتر است. من زودتر از آنها میترکم با این اوضاع. حواسم را هم پرت می کنند. یکی نیست بگوید چی حواس تو را پرت نمی کند ؟!
از لحاظ بادکنکی شرایطم از سهراب سپهری بدتر است: من نه تنها "نمی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد" بلکه سکته هم می کنم اگر بترکد. با این وجود سوزن می آورم. کلی تجزیه و تحلیل می کنم و می بینم نزدیک جای گره، کم باد تر است. نفسم را حبس می کنم و سوزن را می زنم همانجا. هیچ اتفاقی نمی افتد. گره را با دو انگشت می کشم بالا و آرام بادش خالی می شود. شجاع می شوم. بعد از خلاص کردن چهار پنج طی آنها مثل تزریقاتی کار کشته دارم کار می کنم. متین کار و زندگیش را ول می کند و مردد و مضطرب به من نزدیک می شود. دست هایش هم محض احتیاط می گذارد روی گوش هایش.
از نگاهش و از عملیاتی که جلوی بچه دارم انجام می دهم معذب می شوم. انگار دارم رگ بادکنک های بیگناه را می زنم یکی یکی.
نمی دانم چه توضیح کودکانه ای باید بدهم؛ تنها می گویم: your birthday is over .
فکر می کنم در نهایت بچه از همین چیزهای کوچک یاد می گیرد که واه واه! از این آدم ها وقتی خرشان از پل گذشت همه چیز بر میاید...






 



Monday, September 1, 2014

فردا روز اول مدرسه است؛ کلاس اول. مثل یک مادر مسلط به اوضاع همه چیز را آماده می کنم و مثل یک کودک کلاس اولی دل توی دلم نیست. شاید هم مثل مادر یک کودک کلاس اولی.
اضطراب روز اول مدرسه همیشه با من ماند. یک هفته در سکوت روی نیمکت اول و پشت به تخته نشستم؛ رو به خواهر دوقلو که به خاطر قدش جایش میز سوم بود. آنقدر برعکس نشستم تا معلم شکست خورد و نوشا را نشاند کنار من. برادرم روز اول با خوشحالی رفت مدرسه و خندان برگشت و صبح بعد با لبخند در توالت را روی خودش قفل کرد تا ساعتها.


اضطراب "اولین ها" مثل احساس کردن اولین تکان جنین است. به انگلیسی می گویند "توی دلم پر از پروانه است".
من هم یک کلکسیون پروانه دارم توی دلم. انواع و اقسام؛ از نژاد مردنی گرفته تا سگ جان. سالهاست که با من زندگی می کنند. هر روز یک دلیل جدید می تراشند تا همینجا بمانند. دستشان با آنکه روی پیشانی آدمها چیز می نویسد توی یک کاسه است. دائم با هم بال بال می زنیم و قلبمان تاپ تاپ می کند و هي خودمان را می زنیم به آن راه و آنقدر در سکوت آدرنالین تولید می کنیم تا شاید یک روز، صبح دولتمان بدمد...


 






Thursday, August 14, 2014

بی شعوررر! مستی؟! احمق؟
از نور توی آینه و صدای بوق و ترمز شدید ماشین را می کشانم تا منتهی الیه سمت راست و ترمز می کنم و همزمان صدای جیغ تیز با همان کیفیتی که ناخن روی تخته سیاه کشیده می شود تیره ی پشتم را مور مور می کند.
وقتی پیچیدم توی خیابان اصلی، نور ماشین پشتی که حالا کنارم چسبیده است و فریاد میکشد، آنقدری دور بنظر می رسید که زمان برای گردش به راست داشته باشم. شاید هم خیال کرده ام ماشینش توی لاین چپ است. در هر صورت مغزم فرمان داده بود که بپیچم. من همیشه فرض اول را بر این می گذارم که مقصر منم. شیشه را می کشم پایین و دو تا دستم را به علامت تسلیم و عذر خواهی بالا می آورم. زن وحشتزده همچنان جیغ می کشد که مستی بیشعور؟
با سر می گویم نه.


ساعت یازده و نیم شب است و ما خیابان را بسته ایم بدون هیچ تصادفی. زن با سرعت یک فحش در ثانیه هر چه بد و بیراه در زمینه بی شعوری و حماقت وجود دارد نثارم کرده است. شک ندارم که سرعت خودش آنقدر بالاتر از حد مجاز بوده است که چنین وضعیتی پیش آماده و حالا انقدر ترسیده است؛ ولی در هر صورت بی شعور اصلی منم.
از بخت بد هم مسیریم تا مدتها و من بدون اینکه به سمت چپ نگاه کنم میتوانم نامحسوس حرکت دست ها و سرش را ببینم که همچنان به فحش دادن مشغول است.

کاش آدمها می دانستند اغلب حوادث رانندگی نه بخاطر مستی است نه لزوما ربطی به شعور فرد خطا کار دارد. گاهی اوقات باید زد کنار و شخص خطاکار را محکم بغل کرد و گفت کجا داری میری با عجله این وقت شب ؟! بمیرم برای دلت و حواس پرتی هاتو دغدغه هات نصف شبی...