Friday, December 21, 2012

امروز، ساعت یک و چهل دقیقه، حدودا چهل روز مانده به چهل سالگیم، پشت چراغ قرمز به پیامبری مبعوث شدم.

به همین سادگی. نه فرشته ای در کار بود، نه نوری، نه کلامی. تنها من بودم و موسیقی باخ و شاید کمی از اضطراب همیشگیم که فضله ی سفید یک پرنده نازل شد روی شیشه ی ماشین. [خدایا مرا ببخش]
 
حالا دقیقا چه باید بکنم، نمی دانم. لام تا کام حرفی نخواهم زد. از حرفهایم کسی سر در نخواهد آورد. کتابم را هم می گذارم هرکس به شیوه ی خودش بنویسد.

معجزه اما دارم:
چای دم می کنم؛ و از پشت بخارش به زندگی با همه ی کج و کولگی هایش لبخند می زنم.


Wednesday, December 12, 2012

12/12/12
 
چیز تازه ای نیست؛
دنیا بارها تمام شده است
روی کاغذ / با کلمات نا آشنا / با آنچه از باور ما فراتر بوده است.
و ما هر بار بروی خودمان نیاوردیم و ادامه دادیم
روی برف سنگین تازه / با قدمهای عمیق تر / با چشم‌های سرخ تر ...

Sunday, December 2, 2012


بی شک زندگی یک هدیه است، از آن هدیه هایی که هرچه بازش میکنی باز به یک جعبه کوچتر می رسی و دست آخر هم که می بینی دستت انداخته اند، پا به پایشان می خندی تا شبشان را خراب نکرده باشی ...
تراوشات نیمه شب یک ذهن خوابزده

Friday, November 23, 2012


هی این زندگی میخواهد شوخی شوخی پوست آدم را بکند، هی آدمی که منم، آغوشش را برایش بازتر می کند.
انگار میخواهد به زور یک شاعری، چیزی از توی آدم بیرون بکشد. از آن شاعرهایی که هیچکس از حرفهایشان سر در نمی آورد. گاهی من هم سر به سرش می گذارم یک چیزهایی برایش می نویسم که دلش خنک شود.

گاهی هم اصلا شوخی ندارم .

مثل همین الان
که روبروی هم، چشم در چشم هم ایستاده ایم.
خیلی جدی .
و بازیمان تنها یک شرط دارد :
هر کس خنده اش بگیرد بازی را باخته است

من بغضم میترکد

Sunday, November 18, 2012

گاهی انتخاب چندانی نداریم؛ پس میتوانیم شیر یا خط بیاندازیم:
- بی قید و بی خیال بودن
- غمگین بودن

مجبور نیستیم قاعده ی بازی را رعایت کنیم.
بی قیدی را بر می گزینیم

اکنون میتوانیم نفسهای عمیق بکشیم
از " آنچه حقیقت است " مانند حرفهای بی اهمیت سخن بگوییم
و با صدای بلند بخندیم

Saturday, November 17, 2012

 
 

من اینجا ایـــســتــاده ام
و نگاه میکنم
به تو
که آنجا زیر باران ایستاده ای
و چقدر باران به تو می آید...


تو زیباترین اتفاق این لحظه ای
اتفاقی که در این لحظه هیچ چیز مثل آن نیست

به تو نگاه میکنم
به تو که تغییر کرده ای
باران زده شده ای
و باران به تمام تغییرات این فصل زندگی ما می آید...

من هم دارم تغییر میکنم
آنقدر که دیگر نه دیروز را به خاطر می آورم, نه فردا را
آنقدر که فرقی نمیکند
این باران ابرهای آنسو باشد
یا باران چشمهای این سو



به تو نگاه میکنم
و زمان گمشده را با نگاه تو تنظیم میکنم
 

Wednesday, November 7, 2012

 
چیزی نیست.
ماه است و شب است و سایه های مشوش روی دیوار،
که تنها از دریغ دستی روی شانه های لرزان حکایت می کند.