Sunday, December 2, 2012


بی شک زندگی یک هدیه است، از آن هدیه هایی که هرچه بازش میکنی باز به یک جعبه کوچتر می رسی و دست آخر هم که می بینی دستت انداخته اند، پا به پایشان می خندی تا شبشان را خراب نکرده باشی ...
تراوشات نیمه شب یک ذهن خوابزده

Friday, November 23, 2012


هی این زندگی میخواهد شوخی شوخی پوست آدم را بکند، هی آدمی که منم، آغوشش را برایش بازتر می کند.
انگار میخواهد به زور یک شاعری، چیزی از توی آدم بیرون بکشد. از آن شاعرهایی که هیچکس از حرفهایشان سر در نمی آورد. گاهی من هم سر به سرش می گذارم یک چیزهایی برایش می نویسم که دلش خنک شود.

گاهی هم اصلا شوخی ندارم .

مثل همین الان
که روبروی هم، چشم در چشم هم ایستاده ایم.
خیلی جدی .
و بازیمان تنها یک شرط دارد :
هر کس خنده اش بگیرد بازی را باخته است

من بغضم میترکد

Sunday, November 18, 2012

گاهی انتخاب چندانی نداریم؛ پس میتوانیم شیر یا خط بیاندازیم:
- بی قید و بی خیال بودن
- غمگین بودن

مجبور نیستیم قاعده ی بازی را رعایت کنیم.
بی قیدی را بر می گزینیم

اکنون میتوانیم نفسهای عمیق بکشیم
از " آنچه حقیقت است " مانند حرفهای بی اهمیت سخن بگوییم
و با صدای بلند بخندیم

Saturday, November 17, 2012

 
 

من اینجا ایـــســتــاده ام
و نگاه میکنم
به تو
که آنجا زیر باران ایستاده ای
و چقدر باران به تو می آید...


تو زیباترین اتفاق این لحظه ای
اتفاقی که در این لحظه هیچ چیز مثل آن نیست

به تو نگاه میکنم
به تو که تغییر کرده ای
باران زده شده ای
و باران به تمام تغییرات این فصل زندگی ما می آید...

من هم دارم تغییر میکنم
آنقدر که دیگر نه دیروز را به خاطر می آورم, نه فردا را
آنقدر که فرقی نمیکند
این باران ابرهای آنسو باشد
یا باران چشمهای این سو



به تو نگاه میکنم
و زمان گمشده را با نگاه تو تنظیم میکنم
 

Wednesday, November 7, 2012

 
چیزی نیست.
ماه است و شب است و سایه های مشوش روی دیوار،
که تنها از دریغ دستی روی شانه های لرزان حکایت می کند.
 
 

Thursday, October 4, 2012

همه چیز یک طرف، کلک زدن به تو یک طرف .
آنهم وقتی که هیچیک از افکار کج و کوله ام از چشمان کنجکاو تو پنهان نمی ماند.
مثل همین دیروز، رانندگی در روز آفتابی با برف پاکن روشن:
- مامی خوشاله؟
- آره عزیزم ، مامی خیلی خوشحاله
و برف پاکن را با خجالت خاموش میکنم

و تو انگار تا متقاعد نشوی دست از سرم بر نمیداری
و لابد میدانی که این یعنی معنی زندگی من. این یعنی دو دستی دنیا را از میان بازوهای نازک تو تحویل گرفتن...
و من گاهی فکر میکنم چقدر آغوشم برای تو کوچک است وقتی اینگونه به من نگاه میکنی; عمیق و متین

Monday, October 1, 2012



برای دوست نازنینی مینویسم که نامش مانند وجودش نازنین است.

هشت سال پیش، در روزگاری که تازه داشتم غربت را یاد میگرفتم و دلشکسته بودم از بود ونبود آدمها، دست روزگار ترتیب ملاقاتمان را داد: در پاریس غمگین و خاکستری آنروزها.
کتابش را به من هدیه کرد: "سفری در عشق" داستان زندگیش بود که از دگردیسی عشق حکایت میکرد; مادری که با شهامت و پشتکارش در برابر محدودیت های علم پزشکی ایستاده بود تا به فرزندش زندگی درخشانی ببخشد. کتابش را خواندم و نگاهم به زندگی دگرگون شد.
هرچند آنروزها فرزندی نداشتم تا حکایتش عمق جانم را بلرزاند.

امروز صدای لرزانش را شنیدم و شکستم .
اینبار تن نازنینش با محدودیت های پزشکی دست و پنجه نرم میکند:
سرطان.
حالش خوب نیست .
من هم حالم خوب نیست، چرا که زندگی لعنتی منصف نیست... هر چند ایمان دارم او به این جمله اعتقادی ندارد.

اشک امانم را بریده است
تو را در آغوش میگیرم نازنین